وقتی تو میری جلو حرفهاشون عوض میشه، وقتی یک چیزی رو که تو فهمیدی- با اینکه همیشه رازدار خیلیها بودی- به صرف اینکه تو فهمیدی دیگه باید به همه بگن، وقتی حس می کنی دوست درجه 2 آدمها هستی در صورتیکه اون آدمها رو دوست درجه یک خودت می دونی،وقتی همیشه دوست درجه 1 عده زیادی بودی. دلت میگیره خب و دلت برای داشتن یک دوست صمیمی لک می زنه
البته این به معنای این نیست که از داشتن اون دوستها راضی نباشم ،نه، راضیم، خیلی هم راضیم ولی خب باید بپذیرم که دوست صمیمی ندارم اینجا. خب.
.
Tuesday, May 24, 2011
Sunday, May 22, 2011
حس جدید
حس ناتوانی . حسی عجیبیه وقتی واقعا نمیتونی یک کاری رو بکنی. برای من چند وقتی است که اتفاق افتاده ولی نمیخواستم بنویسم شاید خیلی منو به خودش مشغول نکنه و زود رهام کنه، ولی مثل اینکه خیلی دوستم داره و می خواد حالا حالاها کنارم باشه برای همین می نویسم که انگشت کوچک دست چپم مدتیه که خودش درست کار نمیکنه و بیشتر مواقع هم شلوغ می کنه و نمیدونم چرا نمیذاره 3 انگشت دیگه این دست خوب کار نکنند تازه مچ رو هم از راه به در کرده تا الان فقط انگشت وسط به حرفش گوش نداده ،یک سری کارها که نمیتونی بکنی. حس رو در مرحله اول فقط میشه به ناراحتی تفسیر کرد ولی کم کم که می گذره حس می کنی یک تجربه جدیده، زندگیه دیگه همه چیز توش هست اینم یکیش. کم کم برات جالب میشه که این دست و انگشتاش چه کارهایی برات می کردند که الان برات سخت شده ،مثلا وقتی می خوام گوجه فرنگی خرد کنم دست چپم سختشه که گوجه رو نگه داره و دست راستم خرد کنه ،البته با همه سختی این کار رو می کنم ،یا اینکه بعضی وقتها نمیتونم روی صفحه لمسی موبایلم فشار وارد کنم. یا یانکه خاراندن گوشم کار سختیه ،یا اینکه برداشتن ابرو با دست چپ، یا بند انداختن صورت، و کارهای ساده ای از این قبیل، بعضی وقتها هم توی تایپ کردن خودش رو لوس می کنه که البته امروز از اون روزها نیست ،کلا حس جالبیه. دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام در عین حال به فکر برگردوندنش به حالت قبلی باشم ،ولی روی هم رفته حس جدیدی بود که دلم خواست ثبتش کنم.
همین
همین
Thursday, May 19, 2011
سنگ صبور
گاهی وقتها یک جمله ادم رو به کند و کاو درونی وا می داره. چند روزه که دارم سریال هزار دستان رو دنبال می کنم ،توی یک پست دیگه به نقطه نظراتم نسبت به این سریال می پردازم ،الان فقط می خوام به این جمله استاد خوشنویس بسنده کنم که: "شاید این ضروری باشه برای دور شدن از خود، سنگ صبور بودن"
وقتی بهش فکر می کنم، می بینم برای من همینطوره، همیشه سنگ صبور بودم ،سنگ صبور دوست و فامیل. و روزهای تنهایی اینجا که البته همراه شد با آشنایی با دوستان جدید و بسیار دوست داشتنی. پر بود سکوت ،سنگ صبوری که یک ساله صدایی نشنیده، و چقدر به خودش نزدیک شده ،و چقدر خودش رو متفاوت یافته یک دختر دیگه ،متفاوت با اونی که دوسش داشت ،در این سمت دنیا دوستان هر چقدر خوب و مهربون و دوست داشتنی، 28 سالی از زندگی تو دور بودند و بهشون باید حق داد که همه درونشون رو با تو به اشتراک نذارن و این تویی که باید بپذیری که وقتشه به خودت نزدیک شی و کند و کاو کنی و کم و کاستیها رو پیدا کنی و کمر همت ببندی به برطرف کردنشون.
وقتی بهش فکر می کنم، می بینم برای من همینطوره، همیشه سنگ صبور بودم ،سنگ صبور دوست و فامیل. و روزهای تنهایی اینجا که البته همراه شد با آشنایی با دوستان جدید و بسیار دوست داشتنی. پر بود سکوت ،سنگ صبوری که یک ساله صدایی نشنیده، و چقدر به خودش نزدیک شده ،و چقدر خودش رو متفاوت یافته یک دختر دیگه ،متفاوت با اونی که دوسش داشت ،در این سمت دنیا دوستان هر چقدر خوب و مهربون و دوست داشتنی، 28 سالی از زندگی تو دور بودند و بهشون باید حق داد که همه درونشون رو با تو به اشتراک نذارن و این تویی که باید بپذیری که وقتشه به خودت نزدیک شی و کند و کاو کنی و کم و کاستیها رو پیدا کنی و کمر همت ببندی به برطرف کردنشون.
Friday, April 22, 2011
طلوع ماه
وقتی هستی و می تونی زیباییهای دنیا رو با چشم جانت ببینیه که احساس می کنی هنوز خیلی کارها هست که باید بکنی.
شاید اسم بهتری داشته باشه ولی من تنها واژه ای که می تونم به کار ببرم طلوع ماهه، وقتی ماه پشت ابرهاست و تو هم در ساحل اقیانوس در تاریکی سعی می کنی به دوردست نگاه کنی و جناب ماه تصمیم می گیره چشمهات رو با حضور زیبا و طلایی رنگ خودش نوازش بده. وقتی که یواش یواش از پشت ابرها سرک می کشه تا وقتی که همه خودش و همه زیباییش رو با رنگ طلایی چشم نوازی به رخ توبکشه و شب تو رو طلایی طلایی کنه،یکی از زیبا ترین لحظاتی بود که دیدم، طلوع ماه.
و وقتی صبح روز بعدت رو هم با طنازی خورشید خانم شروع می کنی که آروم آروم میاد بالا و آسمون تو رو روشن و روشنتر می کنه اون هم در کنار اقیانوسی به بزگی ارام و آرامش. به این فکر می افتی که چقدر کارهای زیبا می تونستی بکنی تا الان که وقتشه که شروعش کنی
وقتی این زیباییها رو در کنار کسانی که دوستشون داری تجربه می کنی، زندگی برات از همیشه معنای بهتری پیدا می کنه.
وقتی که دلت می خواد زیباییهایی رو که دیدی با دیگران به اشتراک بگذاری ولی بیشتر از این چند جمله ناتوانی.
شاید اسم بهتری داشته باشه ولی من تنها واژه ای که می تونم به کار ببرم طلوع ماهه، وقتی ماه پشت ابرهاست و تو هم در ساحل اقیانوس در تاریکی سعی می کنی به دوردست نگاه کنی و جناب ماه تصمیم می گیره چشمهات رو با حضور زیبا و طلایی رنگ خودش نوازش بده. وقتی که یواش یواش از پشت ابرها سرک می کشه تا وقتی که همه خودش و همه زیباییش رو با رنگ طلایی چشم نوازی به رخ توبکشه و شب تو رو طلایی طلایی کنه،یکی از زیبا ترین لحظاتی بود که دیدم، طلوع ماه.
و وقتی صبح روز بعدت رو هم با طنازی خورشید خانم شروع می کنی که آروم آروم میاد بالا و آسمون تو رو روشن و روشنتر می کنه اون هم در کنار اقیانوسی به بزگی ارام و آرامش. به این فکر می افتی که چقدر کارهای زیبا می تونستی بکنی تا الان که وقتشه که شروعش کنی
وقتی این زیباییها رو در کنار کسانی که دوستشون داری تجربه می کنی، زندگی برات از همیشه معنای بهتری پیدا می کنه.
وقتی که دلت می خواد زیباییهایی رو که دیدی با دیگران به اشتراک بگذاری ولی بیشتر از این چند جمله ناتوانی.
Saturday, April 9, 2011
اندر احوالات بی خوابی
بعضی وقتها دلم برای خوابیدن شب هنگام تنگ میشه. دلم میخواد وقتی چشمام پر خواب شده ساعت حول و حوش 11:30 تا 12 باشه و من مست خواب به آشپزخونه پر از ظرف کثیف نگاه کنم و بی تفاوت بهشون برم و بخوابم ،اما دریغ که مدتهاست خواب چشمهای من رو فراموش کرده و من برای اینکه مریض نشم بعد از مدت طولانی بی خوابی به زور این جسم که خسته نشده و اون روخ که خیلی خسته است رو بخوابونم.
البته از حق نمیخوام بگذرم ،این بی خوابیها که اولین دوره است توی زندگی، من رو همراهی می کنه ،برای من مزایای کمی نداشته ،مثلا اینکه توی این مدت خیلی از کتابهای کتابخونه رو خوندم، فیلمهای سینمای ایران رو به کل همه رو دیدم و اگر اصرار بر دیدن فیلمهای غیر ایرانی با آقای همسر نبود البته از جانب خودم ،فکر کنم الان فقط مونده بود فیلمهایی که در حال ساخته و یا تازه اکران شده رو ببینم
یا اینکه وقتی به بطالت نا خود آگاهی گرفتار شدم شروع کردم به نوشتن ،به کاری که سالها بود رهاش کرده بودم ،نوشتم و نوشتم و نوشتم دیدم دلم میخواد جایی غیر از هارد کامپیوترم ثبتش کنم ،وبلاگ راه انداختم و شروع کردم به وبلاگ خونی ، که اون هم تجربه خوبی بود.
توی همه این بی خوابیها دیدن طلوع یکی از بهترین لذتها بود از پشت سقفهای شیروانی همسایه ها و از لابه لای درختهای اوکالیپتوس رنگارنگ ،تماشای طلوع نیمکره جنوبی خالی از تجربه نبود
از بعد از ازدواج همیشه به خودم و گاهی به همسرم قول داده بودم که هر روز صبح صبحانه می خوریم، - وعده غذایی مورد علاقه آقای همسر - که از فرط خستگی روزهای پرکار تهران هیچگاه میسر نبود، روزهایی که در این سوی دنیا هر دو کار می کردیم هم باز میسر نشد. اما از وقتی آقای همسر کار جدیدش رو شروع کرده . و من صبح بیدار بیدارم بدون اینکه شبی رو پر از خواب طی کرده باشم، یک لیوان شیر و کافی به همراه یک ساندویچ تست شکلات، یا کره و پنیر و مربا و گردو مهیا نموده و آقای همسر رو راهی می کنم، و این یک دستاورد بزرگی است که در این مدت دیگه عادتم شده ،و اگر روزی از این روزها پیش اومد و خوابیدم، بیدار شدم و این کار هر روزه رو تکرار کردم و ترک منزل به همراه رضایت همسر منو خوشحال می کنه
از اونجایی که وقتی اینجا شبه هیچ جای دنیا شب نیست، این شب بیداریهای من باعث شده ارتباطم با خیلی از دوستانم در سراسر دنیا به نحو بهتری برقرار بشه. فیس بوک همیشه باز بوده وجی میل و یاهو هم همینطور و البته اسکایپ و اوووو ، و اینها برای من همه بیشتر مثل یک دستگاه تلفنی بوده که همیشه به پریز بوده که شاید کسی بیاد و زنگ بزنه و این هم خودش موهبتی است که در این عصر ما ازش بهره مندیم
توی این مدت فهمیدم دستهام برای نقاشی ضعیف نبودند و اگر دنبالش رو می گرفتم یا حتی هنوز دیر نشده می تونستم یک تابلویی برای دل خودم بکشم
.
یا اینکه دست به میل و کاموام بد نشده و چند تیکه ای توی این مدت بافتنی بافتم
،
البته غذا پختنها همه مختص روز بوده و شب هنگام دست به آشپزی نبردم توی این مدت.
یک مدت قبل از شروع تماشای فیلم دلتنگ ایران شده بودم و نشستم تمام فیلمهای روزهای سبز سال 88 رو دیدم ،تمام موسیقیهای مربوط به اون روزها رو گوش دادم و البته شاید فقط خودم رو رنجوندم ،ولی دلم تنگ شده بود و باید می دیدم
دیگه اینکه الان دیگه دوره فیلم هم تموم شده برام و رو آوردم به موسیقی در انواع مختلف، مثل بنان، آلبوم جدید ابی، کوروس سرهنگ زاده، عماد رام، نوای نی کسائیان، سالار عقیلی، تار استاد شهناز ،صدای استادان شجریان، شهرام ناظری و امشب که دیگه رو آ وردم به بتهوون و موتزارت و شوپن. که لذتی وصف ناشدنی وجودم رو فراگرفته.
و این داستان ادامه دارد تا من پذیرش دانشگاه بگیرم و یا کار مورد علاقه ام رو شروع کنم و .....
البته از حق نمیخوام بگذرم ،این بی خوابیها که اولین دوره است توی زندگی، من رو همراهی می کنه ،برای من مزایای کمی نداشته ،مثلا اینکه توی این مدت خیلی از کتابهای کتابخونه رو خوندم، فیلمهای سینمای ایران رو به کل همه رو دیدم و اگر اصرار بر دیدن فیلمهای غیر ایرانی با آقای همسر نبود البته از جانب خودم ،فکر کنم الان فقط مونده بود فیلمهایی که در حال ساخته و یا تازه اکران شده رو ببینم
یا اینکه وقتی به بطالت نا خود آگاهی گرفتار شدم شروع کردم به نوشتن ،به کاری که سالها بود رهاش کرده بودم ،نوشتم و نوشتم و نوشتم دیدم دلم میخواد جایی غیر از هارد کامپیوترم ثبتش کنم ،وبلاگ راه انداختم و شروع کردم به وبلاگ خونی ، که اون هم تجربه خوبی بود.
توی همه این بی خوابیها دیدن طلوع یکی از بهترین لذتها بود از پشت سقفهای شیروانی همسایه ها و از لابه لای درختهای اوکالیپتوس رنگارنگ ،تماشای طلوع نیمکره جنوبی خالی از تجربه نبود
از بعد از ازدواج همیشه به خودم و گاهی به همسرم قول داده بودم که هر روز صبح صبحانه می خوریم، - وعده غذایی مورد علاقه آقای همسر - که از فرط خستگی روزهای پرکار تهران هیچگاه میسر نبود، روزهایی که در این سوی دنیا هر دو کار می کردیم هم باز میسر نشد. اما از وقتی آقای همسر کار جدیدش رو شروع کرده . و من صبح بیدار بیدارم بدون اینکه شبی رو پر از خواب طی کرده باشم، یک لیوان شیر و کافی به همراه یک ساندویچ تست شکلات، یا کره و پنیر و مربا و گردو مهیا نموده و آقای همسر رو راهی می کنم، و این یک دستاورد بزرگی است که در این مدت دیگه عادتم شده ،و اگر روزی از این روزها پیش اومد و خوابیدم، بیدار شدم و این کار هر روزه رو تکرار کردم و ترک منزل به همراه رضایت همسر منو خوشحال می کنه
از اونجایی که وقتی اینجا شبه هیچ جای دنیا شب نیست، این شب بیداریهای من باعث شده ارتباطم با خیلی از دوستانم در سراسر دنیا به نحو بهتری برقرار بشه. فیس بوک همیشه باز بوده وجی میل و یاهو هم همینطور و البته اسکایپ و اوووو ، و اینها برای من همه بیشتر مثل یک دستگاه تلفنی بوده که همیشه به پریز بوده که شاید کسی بیاد و زنگ بزنه و این هم خودش موهبتی است که در این عصر ما ازش بهره مندیم
توی این مدت فهمیدم دستهام برای نقاشی ضعیف نبودند و اگر دنبالش رو می گرفتم یا حتی هنوز دیر نشده می تونستم یک تابلویی برای دل خودم بکشم
.
یا اینکه دست به میل و کاموام بد نشده و چند تیکه ای توی این مدت بافتنی بافتم
،
البته غذا پختنها همه مختص روز بوده و شب هنگام دست به آشپزی نبردم توی این مدت.
یک مدت قبل از شروع تماشای فیلم دلتنگ ایران شده بودم و نشستم تمام فیلمهای روزهای سبز سال 88 رو دیدم ،تمام موسیقیهای مربوط به اون روزها رو گوش دادم و البته شاید فقط خودم رو رنجوندم ،ولی دلم تنگ شده بود و باید می دیدم
دیگه اینکه الان دیگه دوره فیلم هم تموم شده برام و رو آوردم به موسیقی در انواع مختلف، مثل بنان، آلبوم جدید ابی، کوروس سرهنگ زاده، عماد رام، نوای نی کسائیان، سالار عقیلی، تار استاد شهناز ،صدای استادان شجریان، شهرام ناظری و امشب که دیگه رو آ وردم به بتهوون و موتزارت و شوپن. که لذتی وصف ناشدنی وجودم رو فراگرفته.
و این داستان ادامه دارد تا من پذیرش دانشگاه بگیرم و یا کار مورد علاقه ام رو شروع کنم و .....
Tuesday, March 15, 2011
چهارشنبه سوری
امشب اولین چهارشنبه سوری من بود در روزهای مهاجرت،
تصمیم داشتم خودم رو بسپارم به هیاهوی هموطنانم در این مرز و بوم و دلی بدم به دل غربت نشینان چند ساله، همین کردم،.
از این قرار بود ، برای اولین باردر اینجا مواجهه با خیابانی که هر دوطرف پر از ماشین بود و یافتن جای پارک بس دشوار، با دیدن مردم داخل پارک، و جمعیت زیاد و صدای بلند سوسن خانم ،و هیاهوی زیبای اون فضا ،بغضم رو فرو خوردم، چرا در اینجا همیشه همه شادیهای عمومی من با بغض باید آغاز بشه؟ تا کی؟ و با بغض فروخورده خودم فریاد زدم که رسیدیم.
به سمت مردم که حرکت کردیم بغض بالا می اومد و من با تمام تلاشم سرکوبش می کردم ،این همه ایرانی ، ،یکجا شاد و آزاد و رها. همه باهم. نگاهش کردم و توی چشماش گفتم دلم تنگ شده و چرا مردم ایران نه؟ و حریف بغضم نشدم. خیلی کوتاه. از صبح هم بوی عیدی فرهاد رو انقدر گوش داده بودم که اگه نوار کاست بود خراب شده بود و جدال بین من و بغضم هم که جای خود که گاه با پیروزی من و گاه با پیروزی بغضم همراه بود
دلم می خواست شادی کنم و از روی اتش بپرم، صف طولانی بود و آتش محدود. تنها به یکبار پریدن می بایست بسنده می کردیم و کردیم ، شاد بودم و شادی کردم، فقط غمی درونم مرا لحظه به لحظه بر آن می داشت که آرزو کن، آروز کن برای مردمان میهنت، که سال 90 جشن بگیرند همه روزهای سال را، جشن بگیرند ،فروردینگان را، اردیبهشتگان و تا نوروز را. همه باهم یک دل و یک صدا .
تصمیم داشتم خودم رو بسپارم به هیاهوی هموطنانم در این مرز و بوم و دلی بدم به دل غربت نشینان چند ساله، همین کردم،.
از این قرار بود ، برای اولین باردر اینجا مواجهه با خیابانی که هر دوطرف پر از ماشین بود و یافتن جای پارک بس دشوار، با دیدن مردم داخل پارک، و جمعیت زیاد و صدای بلند سوسن خانم ،و هیاهوی زیبای اون فضا ،بغضم رو فرو خوردم، چرا در اینجا همیشه همه شادیهای عمومی من با بغض باید آغاز بشه؟ تا کی؟ و با بغض فروخورده خودم فریاد زدم که رسیدیم.
به سمت مردم که حرکت کردیم بغض بالا می اومد و من با تمام تلاشم سرکوبش می کردم ،این همه ایرانی ، ،یکجا شاد و آزاد و رها. همه باهم. نگاهش کردم و توی چشماش گفتم دلم تنگ شده و چرا مردم ایران نه؟ و حریف بغضم نشدم. خیلی کوتاه. از صبح هم بوی عیدی فرهاد رو انقدر گوش داده بودم که اگه نوار کاست بود خراب شده بود و جدال بین من و بغضم هم که جای خود که گاه با پیروزی من و گاه با پیروزی بغضم همراه بود
دلم می خواست شادی کنم و از روی اتش بپرم، صف طولانی بود و آتش محدود. تنها به یکبار پریدن می بایست بسنده می کردیم و کردیم ، شاد بودم و شادی کردم، فقط غمی درونم مرا لحظه به لحظه بر آن می داشت که آرزو کن، آروز کن برای مردمان میهنت، که سال 90 جشن بگیرند همه روزهای سال را، جشن بگیرند ،فروردینگان را، اردیبهشتگان و تا نوروز را. همه باهم یک دل و یک صدا .
Tuesday, March 1, 2011
روزهایی که باید خداحافظی کنی
وقتی تصمیم میگیری که مهاجرت کنی بارها و بارها میاد گوشه ذهنت که اگه اونهایی رو که دوست دارم از دست بدم چی میشه؟ بعد خودت رو قانع میکنی نه حالا. فعلا زوده به این چیزها فکر کنی. بعد میگی، مرگ حقه دیگه بالاخره دیر یا زود برای هممون اتفاق میفته. بعد باز یک چیز دیگه میاد سراغت.
امشب خبر پرواز روح پدر یکی از دوستان نزدیکمون رو شنیدم، با اینکه پدر مدتی بود با بیماری سرطان دست و پنچه نرم می کردند و همراهی و روح و قلب و مغز همه آماده این اتفاق بود باز هم اتفاق وحشتناکی بود، و وقتی که فکر می کنی حداقل 22 ساعت طول میکشه که تو اونجا باشی ،این ساعتها برات مثل یک عمر می گذره. دوست عزیزم روح پدرت شاد و فقط امیدوارم شکیبایی همراه هممون باشه برای روزهایی این چنین سخت
روزهایی میرسه که باید خداحافظی کنیم و روزی میرسه که خودمون باید با همه خداحافظی کنیم.
امشب خبر پرواز روح پدر یکی از دوستان نزدیکمون رو شنیدم، با اینکه پدر مدتی بود با بیماری سرطان دست و پنچه نرم می کردند و همراهی و روح و قلب و مغز همه آماده این اتفاق بود باز هم اتفاق وحشتناکی بود، و وقتی که فکر می کنی حداقل 22 ساعت طول میکشه که تو اونجا باشی ،این ساعتها برات مثل یک عمر می گذره. دوست عزیزم روح پدرت شاد و فقط امیدوارم شکیبایی همراه هممون باشه برای روزهایی این چنین سخت
روزهایی میرسه که باید خداحافظی کنیم و روزی میرسه که خودمون باید با همه خداحافظی کنیم.
Subscribe to:
Posts (Atom)