Thursday, May 19, 2011

سنگ صبور

گاهی وقتها یک جمله ادم رو به کند و کاو درونی وا می داره. چند روزه که دارم سریال هزار دستان رو دنبال می کنم ،توی یک پست دیگه به نقطه نظراتم نسبت به این سریال می پردازم ،الان فقط می خوام به این جمله استاد خوشنویس بسنده کنم که: "شاید این ضروری باشه برای دور شدن از خود، سنگ صبور بودن"

وقتی بهش فکر می کنم، می بینم برای من همینطوره، همیشه سنگ صبور بودم ،سنگ صبور دوست و فامیل. و روزهای تنهایی اینجا که البته همراه شد با آشنایی با دوستان جدید و بسیار دوست داشتنی. پر بود سکوت ،سنگ صبوری که یک ساله صدایی نشنیده، و چقدر به خودش نزدیک شده ،و چقدر خودش رو متفاوت یافته  یک دختر دیگه ،متفاوت با اونی که دوسش داشت ،در این سمت دنیا دوستان هر چقدر خوب و مهربون و دوست داشتنی، 28 سالی از زندگی تو دور بودند و بهشون باید حق داد که همه درونشون رو با تو به اشتراک نذارن و این تویی که باید بپذیری که وقتشه به خودت نزدیک شی و کند و کاو کنی و کم و کاستیها رو پیدا کنی و کمر همت ببندی به برطرف کردنشون.

Friday, April 22, 2011

طلوع ماه

وقتی هستی و می تونی زیباییهای دنیا رو با چشم جانت ببینیه که احساس می کنی هنوز خیلی کارها هست که باید بکنی.

شاید اسم بهتری داشته باشه ولی من تنها واژه ای که می تونم به کار ببرم طلوع ماهه، وقتی ماه پشت ابرهاست و تو هم در ساحل اقیانوس در تاریکی سعی می کنی به دوردست نگاه کنی و جناب ماه تصمیم می گیره چشمهات رو با حضور زیبا و طلایی رنگ خودش نوازش بده. وقتی که یواش یواش از پشت ابرها سرک می کشه تا وقتی که همه خودش و همه زیباییش رو با رنگ طلایی چشم نوازی به رخ توبکشه و شب تو رو طلایی طلایی کنه،یکی از زیبا ترین لحظاتی بود که دیدم، طلوع ماه.

 و وقتی صبح روز بعدت رو هم با طنازی خورشید خانم شروع می کنی که آروم آروم میاد بالا و آسمون تو رو روشن و روشنتر می کنه اون هم در کنار اقیانوسی به بزگی ارام و آرامش. به این فکر می افتی که چقدر کارهای زیبا می تونستی بکنی تا الان که وقتشه که شروعش کنی

وقتی این زیباییها رو در کنار کسانی که دوستشون داری تجربه می کنی، زندگی برات از همیشه معنای بهتری پیدا می کنه.
وقتی که دلت می خواد زیباییهایی رو که دیدی با دیگران به اشتراک بگذاری ولی بیشتر از این چند جمله ناتوانی.

Saturday, April 9, 2011

اندر احوالات بی خوابی

بعضی وقتها دلم برای خوابیدن شب هنگام تنگ میشه. دلم میخواد وقتی چشمام پر خواب شده ساعت حول و حوش 11:30 تا 12 باشه و من مست خواب به آشپزخونه پر از ظرف کثیف نگاه کنم و بی تفاوت بهشون برم و بخوابم ،اما دریغ که مدتهاست خواب چشمهای من رو فراموش کرده و من برای اینکه مریض نشم بعد از مدت طولانی بی خوابی به زور این جسم که  خسته نشده و اون روخ که خیلی خسته است رو بخوابونم.
البته از حق نمیخوام بگذرم ،این بی خوابیها که اولین دوره است  توی زندگی، من رو همراهی می کنه ،برای من مزایای کمی نداشته ،مثلا اینکه توی این مدت خیلی از کتابهای کتابخونه رو خوندم، فیلمهای سینمای ایران رو به کل همه رو دیدم و اگر اصرار بر دیدن فیلمهای غیر ایرانی با آقای همسر نبود البته از جانب خودم ،فکر کنم الان فقط مونده بود فیلمهایی که در حال ساخته و یا تازه اکران شده رو ببینم

یا اینکه وقتی به بطالت نا خود آگاهی گرفتار شدم شروع کردم به نوشتن ،به کاری که سالها بود رهاش کرده بودم ،نوشتم و نوشتم و نوشتم دیدم دلم میخواد جایی غیر از هارد کامپیوترم ثبتش کنم ،وبلاگ راه انداختم و شروع کردم به وبلاگ خونی ، که اون هم تجربه خوبی بود.

توی همه این بی خوابیها دیدن طلوع یکی از  بهترین لذتها بود از پشت سقفهای شیروانی همسایه ها و از لابه لای درختهای اوکالیپتوس رنگارنگ ،تماشای طلوع نیمکره جنوبی خالی از تجربه نبود

از بعد از ازدواج همیشه به خودم و گاهی به همسرم قول داده بودم که هر روز صبح صبحانه می خوریم، - وعده غذایی مورد علاقه آقای همسر - که از فرط خستگی روزهای پرکار تهران هیچگاه میسر نبود، روزهایی که در این سوی دنیا هر دو کار می کردیم هم باز میسر نشد.  اما از وقتی آقای همسر کار جدیدش رو شروع کرده . و من صبح بیدار بیدارم بدون اینکه شبی رو پر از خواب طی کرده باشم، یک لیوان شیر و کافی به همراه یک ساندویچ تست شکلات، یا کره و پنیر و مربا و گردو  مهیا نموده و آقای همسر رو راهی می کنم، و این یک دستاورد بزرگی است که در این مدت دیگه عادتم شده ،و اگر روزی از این روزها پیش اومد و خوابیدم، بیدار شدم و این کار هر روزه رو تکرار کردم و ترک منزل به همراه رضایت همسر منو خوشحال می کنه

از اونجایی که وقتی اینجا شبه هیچ جای دنیا شب نیست، این شب بیداریهای من باعث شده ارتباطم با خیلی از دوستانم در سراسر دنیا به نحو بهتری برقرار بشه.  فیس بوک همیشه باز بوده وجی میل و یاهو هم همینطور و البته اسکایپ و اوووو ، و اینها برای من همه بیشتر مثل یک دستگاه تلفنی بوده که همیشه به پریز بوده که شاید کسی بیاد و زنگ بزنه و این هم خودش موهبتی است که در این عصر ما ازش بهره مندیم

توی این مدت فهمیدم دستهام برای نقاشی ضعیف نبودند و اگر دنبالش رو می گرفتم یا حتی هنوز دیر نشده می تونستم یک تابلویی برای دل خودم بکشم
.
یا اینکه دست به میل و کاموام بد نشده و چند تیکه ای توی این مدت بافتنی بافتم
،
البته غذا پختنها همه مختص روز بوده و شب هنگام دست به آشپزی نبردم توی این مدت.

یک مدت قبل از شروع تماشای فیلم دلتنگ ایران شده بودم و نشستم تمام فیلمهای روزهای سبز سال 88 رو دیدم  ،تمام موسیقیهای مربوط به اون روزها رو گوش دادم و البته شاید فقط خودم رو رنجوندم ،ولی دلم تنگ شده بود و باید می دیدم


دیگه اینکه الان دیگه دوره فیلم هم تموم شده برام و رو آوردم به موسیقی در انواع مختلف، مثل بنان، آلبوم جدید ابی، کوروس سرهنگ زاده، عماد رام، نوای نی کسائیان، سالار عقیلی، تار استاد شهناز ،صدای استادان شجریان، شهرام ناظری و امشب که دیگه رو آ وردم به بتهوون و موتزارت و شوپن.  که  لذتی وصف ناشدنی وجودم رو فراگرفته.

و این داستان ادامه دارد تا من پذیرش دانشگاه بگیرم و یا کار مورد علاقه ام رو شروع کنم  و .....





Tuesday, March 15, 2011

چهارشنبه سوری

امشب اولین چهارشنبه سوری من بود در روزهای مهاجرت،
تصمیم داشتم خودم رو بسپارم به هیاهوی هموطنانم در این مرز و بوم و دلی بدم به دل غربت نشینان چند ساله، همین کردم،.
 از این قرار بود ، برای اولین باردر اینجا مواجهه با خیابانی که هر دوطرف پر از ماشین بود و یافتن جای پارک بس دشوار،  با دیدن مردم داخل پارک، و جمعیت زیاد و صدای بلند سوسن خانم ،و هیاهوی زیبای اون فضا ،بغضم رو فرو خوردم، چرا در اینجا همیشه همه شادیهای عمومی من با بغض باید آغاز بشه؟ تا کی؟ و با بغض فروخورده خودم فریاد زدم که رسیدیم.
به سمت مردم که حرکت کردیم بغض بالا می اومد و من با تمام تلاشم سرکوبش می کردم ،این همه ایرانی ، ،یکجا شاد و آزاد و رها. همه باهم. نگاهش کردم و توی چشماش گفتم دلم تنگ شده و چرا مردم ایران نه؟ و حریف بغضم نشدم. خیلی کوتاه. از صبح هم بوی عیدی فرهاد رو انقدر گوش داده بودم که اگه نوار کاست بود خراب شده بود و جدال بین من و بغضم هم که جای خود که گاه با پیروزی من و گاه با پیروزی بغضم همراه بود

دلم می خواست شادی کنم  و از روی اتش بپرم، صف طولانی بود و آتش محدود. تنها به یکبار پریدن می بایست بسنده می کردیم و کردیم ، شاد بودم و شادی کردم، فقط غمی درونم مرا لحظه به لحظه بر آن می داشت که آرزو کن، آروز کن برای مردمان میهنت، که سال 90 جشن بگیرند همه روزهای سال را، جشن بگیرند ،فروردینگان  را، اردیبهشتگان و تا نوروز را.  همه باهم یک دل و یک صدا . 


Tuesday, March 1, 2011

روزهایی که باید خداحافظی کنی

وقتی تصمیم میگیری که مهاجرت کنی بارها و بارها میاد گوشه ذهنت که اگه اونهایی رو که دوست دارم از دست بدم چی میشه؟ بعد خودت رو قانع میکنی نه حالا. فعلا زوده به این چیزها فکر کنی. بعد میگی، مرگ حقه دیگه بالاخره دیر یا زود برای هممون اتفاق میفته. بعد باز یک چیز دیگه میاد سراغت.
امشب خبر پرواز روح پدر یکی از دوستان نزدیکمون رو شنیدم، با اینکه پدر مدتی بود با بیماری سرطان دست و پنچه نرم می کردند و همراهی و روح و قلب و مغز همه آماده این اتفاق بود باز هم اتفاق وحشتناکی بود، و وقتی که فکر می کنی حداقل 22 ساعت طول میکشه که تو اونجا باشی ،این ساعتها برات مثل یک عمر می گذره. دوست عزیزم روح پدرت شاد و فقط امیدوارم شکیبایی همراه هممون باشه برای روزهایی این چنین سخت
روزهایی میرسه که باید خداحافظی کنیم و روزی میرسه که خودمون باید با همه خداحافظی کنیم.

Thursday, February 3, 2011

دلتنگیهای شکمی در دوران مهاجرت

وقتی مهاجرت می کنی و فرسنگها از وطنت دور میشی، اولش دلتنگیهای اساسی داری. برای خانواده دلت تنگ میشه، برای دوستان همینطور، برای مهمونی رفتن و دور هم جمع شدن و کلا همش دلتنگی ،یه کم که خوب میشی ،به نظرم شخصیت واقعی آدم می زنه بیرون، اینکه اوه اوه علاوه بر این دلتنگیها چقدر شما شکمو تشریف دارین

با اینکه من همیشه تلاش کردم، غذاهایی رو که خودم و یا آقای همسر هوس می کنیم رو با عشق و علاقه درست کنم ولی بعضی وقتها خب نمیشه اون چیزی که هوس کردی ،بعضی وقتها هم کلا نمیشه، امشب بعد از 9 ماه بالاخره یک کوبیده زدیم و بنده الان یادم افتاده که دلم برای موارد زیر تنگ شده.

اول: سالاد مرغ رستوران آواچی و سند باد البته بیشتر به خاطر سس خوشمزه اش
دوم: آبگوشت، در آبگوشت خونه خیابان سپهبد قرنی
سوم: کباب برگ رستوران البرز
چهارم: ساندویچ ویژه فری کثیف به همراه سیب زمینی سرخ کرده و سس خوشمزه
پنجم: باقالی پلو با گردن رستوران هانی میدان قیام
ششم: دست پخت مادرم، مادرشوهرم، مادر بزرگم، خاله ام
هفتم: نون بربری، نون سنگک و نون لواش (تافتون اینجا یک رستوران ایرانی می پزه)
دلم کلا تنگ خوراکیها شده.

Wednesday, February 2, 2011

خاطرات، قسمت 3 ،، خرید کادوی مامان و بابا در دوران کودکی

الان داشتم با دوستی چت می کردم، و داشتم می گفتم که بیژن مرتضوی کنسرت داره، یاد دو خاطره خنده دار از دوران کودکی خودم افتادم،

اولی: پدر من دوران جنگ رو در جبهه بود، و برای همین ما تا سالها به مناسبت روز پاسدار براش کادو می خریدیم، و الان اصلا یادم نیست که از کی بود که دیگه نه خودش دوست داشت و نه ما بهش  تبریک گفتیم، شاید به خاطر اینکه می دید آرمانهاشون هیچ کدوم به حقیقت نپیوسته، ولی حالا موضوع این نوشتم این نیست،
من اول راهنمایی بودم که تازه ویدیو کلوپها در ایران افتتاح شدند و یکیش هم در محله ما که یک محله مذهبی بود باز شده بود، من هم همون منتطقه مدرسه می رفتم که چادر سر کردن اجباری بود، یادمه از مدرسه اومدم ،و از اونجایی که توی خونه شنیده بودم که بابای من بیژن مرتضوی رو دوست داره رفتم داخل این ویدیو کلوپ، یک آدمی مدل امروز خودمون ،فروشنده بود، گفتم آقا من نوار مرتضی بیژنی می خوام . گفت منظورت بیژن مرتضویه، گفتم بله، برای روز پاسدار میخوام به بابام کادو بدم. طرف  فکر کنم داشت شاخ در می آورد، با چادر ،توی این محل، اونم برای روز پاسدار ،ولی گفت برو فردا بیا ،رفتم و دیدم برام دو طرف یک کاست رو موزیک بی کلام که البته اون موقع هم بیشتر از این دست کارها داشت بیژن مرتضوی، برام ضبط کرده بود. الان که یادم میاد کلی هم به استقلال 12 سالگی خودم می بالم، هم به روحیه باحالم، کلا خوشم اومد از خودم الان.

دومی: تولد مامان بود، من کلاس پنجم دبستان را تمام کرده بودم و خواهرم هم، دوم دبستان را. پایگاه تابستانی مدرسه می رفتیم، یادم میاد پولهامون رو جمع کرده بودیم و قصد داشتیم مامان رو برای تولدش سورپرایز کنیم، یک هماهنگی هم با بابا کرده بودیم، رفتیم دو تایی کیک و شمع و نمی دونم چرا یک جعبه نون خامه ای گرفته بودیم، و رفتیم یک کفش فروشی نزدیک مدرسه که برای مامان کفش بخریم، یادمه پای مامان اون موقعها بسته به نوع قالب 40 یا 41 بود. یادم میاد که اون موقعها جنس فروخته شده نه پس گرفته میشد و نه تعویض، من و خواهرم هم باهم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم برای مامان شماره 41 بخریم که اگه بزرگش بود بعدا اندازش بشه، من چه می دونستم که پای مامانم دیگه بزرگ نمیشد خب. یادمه که اندازش نبود و طرف هم که تعویض نمیکرد و اندازه پای مامان بزرگم شد، الان که یادم می افته کلی می خندم، چه مشورتی هم کردیم ما دوتا.

کلا هم بگم که ما معمولا برای تولد بابا همیشه چراغ رو خاموش می کردیم و بابا که می اومد مطمئن بود که ما الان با جیغ و هورا چراغ رو روشن می کنیم، کیک رو با شمع سال تولدش میاریم و بعد هم چند کتاب و یک کمربند به عنوان کادو بهش می دیم، و یادمه برای تولد مامان هم معمولا میرفتیم یک رستوران و از وقتی وضع مالی بابا خوب بود، معمولا یک گردنبندی ، انگشتری به مامان هدیه می داد.
هر دو مدلش رو دوست داشتم، دلم تنگ شد برای اون روزها.