پستها و نتهای قدیمی که می خواستم بذارم اینجا تمام شد، تمام که نشد، ولی فعلا برای بقیه تصمیم نگرفتم.
ساعت 3:56 بامداد به وقت ملبورن، و من حتی خواب از چند متری هم به سراغم نیامده چه برسه به اینکه در چشمانم حلقه زده باشد.
دلم برای روزهای قدیمیتر تنگ شده ،دلم تنگ شده، کلا دلم تنگ شده.
دلم برای روزهایی تنگ شده که اصلا دلم با تکرارشون همراه نیست، فقط دلم تنگ شده، همه روزهای قدیمی رو دوست دارم نه اینکه بیزار باشم ازشون، نه، فقط دلم نمیخواد تکرار شه، دلم می خواد از این به بعد هر چی هست و هر چی میاد و هرچی که خودم میارمش، یا خودمون میاریمش، منو برسونه به اون دختری که دوست داشتم، به دختری که وجودش پر باشه از خواستن و دختری که دلش بخواد یه جا وایسه و یک نگاه کنه به قبل و بگه :" اهان این شد، این درسته"
و می دونم که تا اون موقع خیلی راه داره این دختر. ولی مهم اینه که باید بتونه. باید.
این دختر امروز احساس می کنه یک بادکنک بوده که فقط باد شده ،و مهاجرت بادش رو خالی کرده ،اولش همش از این مهاجرت بدش می اومد که چرا من دیگه اونی نیستم که بودم ،ولی کم کم فهمید که باد بادکنک بالاخره یک روز خالی می شد، فهمید دیگه دنبال راهی بره که بادکنک نمیشه، باید خودش باشه و خودش. با اعتماد به نفس کامل.
همه حرفهایی که گفتم قشنگه، ولی باورش و از همه مهمتر اجراش خیلی سخته، اینا باور منه، ولی توی اجراش موندم، نمیدونم از کجا باید شروع کنم. الان دارم فقط دنبالش می گردم که چه کنم، ولی پیداش می کنم، حتما.
این روزها رو روزهای سر در گمی می گم، شاید بیشتر ادمها این روزها و این حالات رو از 18 سالگی تا 22 سالگی تجربه کنند، ولی من اون روزها اصلا سردرگم نبودم و می دونستم، یا فکر می کردم که می دونم، که چی می خوام، برای رسیدن بهش تلاش کردم و بهش هم رسیدم، ولی الان احساس می کنم خواسته هام تبدیل شدن به همون بادکنک، حالا من می تونم اون بادکنک رو دوباره بادش کنم یاد اینکه بذارمش کنار و فکر چیز دیگه ای باشم که امیدوارم این دفعه دوباره بادکنک نباشه، البته که کمی عاقل ترم و شاید راه بهتری رو انتخاب کنم.
خلاصه که روزهای سردر گمی هم عالمی داره، عالمی دردناک، و بی برنامه و در عین حال پر از امید.
Wednesday, January 5, 2011
وقتی تعطیلات تموم میشه
بعد از 13 روز تعطیلات که البته این 13 روز عددی است که برای هر کس و هر شرکت فرق می کنه، رفتم سر کار، با خوشحالی و شادمانی ،به فکر اینکه بعد از سال نو رفتی سر کار و همه شاد و خوشحال و ریست شده بعد از یک تعطیلات حسابی دارند بر می گردند و می خوان به هم تبریک بگن. فکر می کردم مثل قبل از شروع تعطیلات که همه اونقدر خوشحال و شاد بودند باز هم خوشحالند و خندان. غافل از اینکه همه همکارات از زمین و زمان بیزارند به خاطر اینکه دیگه تعطیلات تموم شده و مجبورند بیان سر کار و فقط تنها تویی که با خنده به همه می گی هپی نیو یر. اولش فکر کردم شاید شرکت ما اتفاقی افتاده و من بی خبرم، بعد از ظهر با یکی از دوستام صحبت کردم، که اون هم می گفت اینها همه اینطوری هستند و کلا اینجا همه دوشنبه ها ناراحت هستند و جمعه ها خوشحال. ،
قضاوت به خوبی و بدیش کردن شاید خوب نباشه که ما خوبیم که انقدر شاد و بشاش میایم سر کار بعد از تعطیلات، یا اینکه اینها بدند که دوست دارند همیشه تعطیل باشند
ولی مساله اینه که من خیلی تو ذوقم خورد. و یه جورایی یهو همچین دلم برای ایران تنگ شد.
شاید هم توی ایران هم اینطوری نبوده و من فکر می کردم مردم بعد از تعطیلات با خوشحالی میان سر کار، شاید چون خودم اینطوری بودم.
در هر صورت مساله اینه که وقتی توی یک جامعه جدید زندگی می کنی و 28 سال از عمرت رو هم توی جامعه دیگه ای جا افتادی ، اتفاقاتی از این دست زیاد می افته..
تاریخ: 2011.01.04
قضاوت به خوبی و بدیش کردن شاید خوب نباشه که ما خوبیم که انقدر شاد و بشاش میایم سر کار بعد از تعطیلات، یا اینکه اینها بدند که دوست دارند همیشه تعطیل باشند
ولی مساله اینه که من خیلی تو ذوقم خورد. و یه جورایی یهو همچین دلم برای ایران تنگ شد.
شاید هم توی ایران هم اینطوری نبوده و من فکر می کردم مردم بعد از تعطیلات با خوشحالی میان سر کار، شاید چون خودم اینطوری بودم.
در هر صورت مساله اینه که وقتی توی یک جامعه جدید زندگی می کنی و 28 سال از عمرت رو هم توی جامعه دیگه ای جا افتادی ، اتفاقاتی از این دست زیاد می افته..
تاریخ: 2011.01.04
حسودی
هیچ وقت تو زندگیم حسودی نکرده بودم ،یعنی می تونم بگم با این حس خیلی اشنا نیستم، برای همین شاید این چیزی که میگم، حسودی نباشه و باید اسمش رو یک چیز دیگه گذاشت،
امشب رفتیم مرکز شهر برای اینکه سال 2010 رو در کنار دیگر مردم این سرزمین به پایان برسونیم ،برای اینکه فضای شهر رو ببینیم و با مردم و اداب و رسوم که البته اینجا خیلی کم داره ،بیشتر اشنا بشیم.
شمردند ،10، 9، 8، 7، 6، 5، 4، 3، 2، 1 فریاد شادی، صدای هپی نیو یر و اتش بازی که فکر کنم یک ربع یا بیشتر طول کشید. اتش بازی بسیار زیبا که ارزش نگاه کردن رو داشت.
اما چرا حسودی...
به سمت شهر که حرکت می کردیم و جمعیت زیاد می شد، بغض گلوی من رو رها نمی کرد ،و هر سر و صدایی، هر فریادی، هر جمعیتی منو به یاد تجمعات خودمون می انداخت، ولی من یادم نمیاد که توی وطنم ایران ،به غیر از روزهای سبز سال 88 همچین تجمعاتی داشته باشیم، دلم گرفت که چرا همه تجمعات شادی مردم خصوصیه، چرا ما نمیتونیم در یک فضای بزرگتر احساس شادی خودمون رو باهم شیر کنیم
ضمیر ناخودآگاهم منتظر حمله یگان ویژه و صدای شلیک بود، ترس لجظه ای اشک آور کم و بیش به سراغم می آمد
سال که به اصطلاح خودمون تحویل شد، و آتش بازی شروع، بغضم ترکید، که چرا ما حتی برای چهارشنبه سوری که می خوایم شاد باشیم، باید بترسیم و بلرزیم، تجمعاتمون از افراد محله مون تچاوز نمی کنه، و یا در محافل خصوص جشن می گیریم
دلم گرفت که چرا محرومیم از همه شادیهای عمومی ولی در عین حال بالیدم به اینکه اجازه ندادیم ،جشن و شادیهامون رو ازمون بگیرند، بالیدم به اینکه هنوز مهرگان، شب یلدا، چهارشنبه سوری، و جشنهایی از این قبیل رو زنده نگه داشتیم ، اگر چه به اجبار از شکوهش کاستیم.
با آرزوی آزادی ایران و همبستگی ایرانیان. ،
تاریخ: 2011.01.01
امشب رفتیم مرکز شهر برای اینکه سال 2010 رو در کنار دیگر مردم این سرزمین به پایان برسونیم ،برای اینکه فضای شهر رو ببینیم و با مردم و اداب و رسوم که البته اینجا خیلی کم داره ،بیشتر اشنا بشیم.
شمردند ،10، 9، 8، 7، 6، 5، 4، 3، 2، 1 فریاد شادی، صدای هپی نیو یر و اتش بازی که فکر کنم یک ربع یا بیشتر طول کشید. اتش بازی بسیار زیبا که ارزش نگاه کردن رو داشت.
اما چرا حسودی...
به سمت شهر که حرکت می کردیم و جمعیت زیاد می شد، بغض گلوی من رو رها نمی کرد ،و هر سر و صدایی، هر فریادی، هر جمعیتی منو به یاد تجمعات خودمون می انداخت، ولی من یادم نمیاد که توی وطنم ایران ،به غیر از روزهای سبز سال 88 همچین تجمعاتی داشته باشیم، دلم گرفت که چرا همه تجمعات شادی مردم خصوصیه، چرا ما نمیتونیم در یک فضای بزرگتر احساس شادی خودمون رو باهم شیر کنیم
ضمیر ناخودآگاهم منتظر حمله یگان ویژه و صدای شلیک بود، ترس لجظه ای اشک آور کم و بیش به سراغم می آمد
سال که به اصطلاح خودمون تحویل شد، و آتش بازی شروع، بغضم ترکید، که چرا ما حتی برای چهارشنبه سوری که می خوایم شاد باشیم، باید بترسیم و بلرزیم، تجمعاتمون از افراد محله مون تچاوز نمی کنه، و یا در محافل خصوص جشن می گیریم
دلم گرفت که چرا محرومیم از همه شادیهای عمومی ولی در عین حال بالیدم به اینکه اجازه ندادیم ،جشن و شادیهامون رو ازمون بگیرند، بالیدم به اینکه هنوز مهرگان، شب یلدا، چهارشنبه سوری، و جشنهایی از این قبیل رو زنده نگه داشتیم ، اگر چه به اجبار از شکوهش کاستیم.
با آرزوی آزادی ایران و همبستگی ایرانیان. ،
تاریخ: 2011.01.01
آزاده
سلام، هرچی سعی کردم خطاب به خودت ننویسم نشد،
آزاده جان ،رفتی و من می دونم که دلم به زودی برات خیلی تنگ میشه ، آزاده ،از اینکه از تمام فرصتهایی که می شد با هم باشیم خوب استفاده کرده بودیم، خوشحالم ،از اینکه تو همیشه به ما لطف داشتی و هیچ وقت ما رو از خودت بی خبر نذاشتی خوشحالم
می دونی ازاده؟ یاد اون روزی می افتم که اومدی خونه مامان من بدرقه من و حامد ،سفت بغل کردیم همدیگر رو و گفتی به زودی میام پیشتون و می بینمتون.
ازی ،رفتم نوشته هایی رو که رو وال فیس بوکم نوشته بودی و من برات نوشته بودم رو خوندم ،احساس کردم چه دوستهای خوبی بودیم برای هم توی این مدت ،نمی دونم تو هم همین فکر رو می کردی یا نه/
.
یاد تلفنها و درد دلها هم که بخیر.
یاد همه حرفها و خاطرات با تو بخیر.
کاش می شد بگی چرا رفتی؟ کاش می شد برام تعریف کنی این سفرت چطور بود؟
ولی جیف که نمیشه.
آزی ،نوشتم که یادت رو امروز ثبت کنم ،نوشتم که یادم باشه همیشه تو رو مثل یک دوست خیلی نزدیک دوست داشتم. می دونی که همیشه به یادت خواهم بود ،امیدورام هر جا میری و هر جا هستی خوب و خوش باشی رفیق. دوست دارم خیلی زیاد. در عین نا باوری ارزو می کنم روخت شاد باشه و مطمئن باش که جات همیشه سبزه.
دلم برات تنگ میشه به زودی. خیلی زیاد.
2010.12.23
آزاده جان ،رفتی و من می دونم که دلم به زودی برات خیلی تنگ میشه ، آزاده ،از اینکه از تمام فرصتهایی که می شد با هم باشیم خوب استفاده کرده بودیم، خوشحالم ،از اینکه تو همیشه به ما لطف داشتی و هیچ وقت ما رو از خودت بی خبر نذاشتی خوشحالم
می دونی ازاده؟ یاد اون روزی می افتم که اومدی خونه مامان من بدرقه من و حامد ،سفت بغل کردیم همدیگر رو و گفتی به زودی میام پیشتون و می بینمتون.
ازی ،رفتم نوشته هایی رو که رو وال فیس بوکم نوشته بودی و من برات نوشته بودم رو خوندم ،احساس کردم چه دوستهای خوبی بودیم برای هم توی این مدت ،نمی دونم تو هم همین فکر رو می کردی یا نه/
.
یاد تلفنها و درد دلها هم که بخیر.
یاد همه حرفها و خاطرات با تو بخیر.
کاش می شد بگی چرا رفتی؟ کاش می شد برام تعریف کنی این سفرت چطور بود؟
ولی جیف که نمیشه.
آزی ،نوشتم که یادت رو امروز ثبت کنم ،نوشتم که یادم باشه همیشه تو رو مثل یک دوست خیلی نزدیک دوست داشتم. می دونی که همیشه به یادت خواهم بود ،امیدورام هر جا میری و هر جا هستی خوب و خوش باشی رفیق. دوست دارم خیلی زیاد. در عین نا باوری ارزو می کنم روخت شاد باشه و مطمئن باش که جات همیشه سبزه.
دلم برات تنگ میشه به زودی. خیلی زیاد.
2010.12.23
امروز 6 ماه شد
امروز 6 ماه شد که ما رسیدیم ملبورن. 10 می سال 2010 ،20 اردیبهشت سال 1389. روز قبلش همه عشقمون رو گذاشتیم پشت گیت و اومدیم اینجا.
یادم نمیره وقتی که دلم می خواست دوباره برگردم و بقیه رو ببینم ولی تمام شیشه ها رو پوشونده بودند، وااااای.
یادم نمیره وقتی که داشتن می گشتنم، پرسیدن چرا گریه می کنی؟ خیلی خودم رو کنترل کردم که نگم اگه امثال شما نبودید، من الان پیش خانوادم بودم.
یادم نمیره که تا اخرین لحظه که سوار هواپیما شیم، تلفنامون زنگ می خورد و داشتیم با همه خداحافظی می کردیم.
یادم نمیره که وقتی تو هواپیما نشستم ،مهاندار هواپیما یک تعدادی دستمال کاغذی آورد گذاشت روی پام.
یادم نمیره که در فرودگاه قطر گریه هام تموم شده بود.
یادم نمیره، که هژبر و مریم که من فقط اسمشون رو شنیده بودم و حامد هم فقط هژبر رو می شناخت. اومدن فرودگاه دنبالمون و من از اینکه تنها نیستیم چقدر به وجد اومده بودم.
یادم نمیره که 10 روز تمام هر روزاز هتل می رفتیم کتابخونه شهر و دنبال کار و خونه می گشتیم ؛ و اینکه باز هژبر و مریم اومدند و باهم رفتیم دنبال خونه و خونه رو دیدیم و تونستیم با پرداخت 6 ماه اجاره پیش، اجاره اش کنیم.
یادم نمیره که 2 روز بعد از اجاره خونه و منتظر شدن تا اینکه خونه گرم بشه، کیمیا و وحید اجازه ندادند بریم خونه خودمون و چون هتل رو هم تسویه کرده بودیم، دو شب رو مزاحمشون شدیم. وحید هم از دوستان قدیمی حامد بود که من اصلا ندیده بودمشون.
یادم نمیره که توی یکی از این دو شب برای تولد کاوه برادر کیمیا رفتیم کلاب، و اونجا مرجان و سینا رو دیدیم که باز از دوستان قدیمی حامد بودند.
یادم نمیره که از همون اول هم پیام یکی از دوستامون که لیلا بهمون معرفی کرده بود چقدر با راهنماییهاش بهمون کمک کرد.
همه چیز خوب بود، من هیچ کدوم از این چیزها رو یادم نمیره.
وقتی اومدیم خونه خودمون و رفتیم یک سری وسایل خریدیم و کارتنهایی که از ایران فرستاده بودیم رو از فرودگاه آوردیم، حامد شروع کرد به تمیز کردن خونه و من باز کردن کارتنها و چیدن سر جاهای خودشون.
بازم یادم نمیره که هر بسته ای رو که باز می کردم یک یادداشت از طرف یکی از اعضای خانوادمون بود و جالب این که من در کل زمانی که داشتند اینا رو جاسازی می کردند نفهمیده بودم.
یادداشتها از طرف پدر و مادر و خواهر من و پدر و مادر و برادرها و خانمهای برادرهای حامد بود ،با دیدن هر کدومشون اشک توی چشمام جمع می شد و با همون بغض می اومدم سراغ حامد و براش می خوندم، حامد هم هر چند تا یکی بغض می کرد و هر چند تا یکی منو بغل می کرد.
روزها یکی یکی پشت سرهم گذشتند و من همه اتفاقات رو با همه خوشیها و نا خوشیهاش دوست دارم.
هفته سوم که شد و وسایل چیده شد وخونه شکل گرفت، فیل من یاد هندستون کرده بود. دیگه رسیده بودم یه اینکه اصلا برای چی اومدیم، دلایلمون چیه؟ کلی پرسیدم و کلی فکر کردم، خودم رو راضی کردم. حامد هم در همه این مواقع به من کمک می کرد، که بیشتر ارامش داشته باشم.
روزها سپری می شد و ما دنبال کارمیگشتیم، بیشتر با حامد تماس می گرفتند کار من به شدت احتیاج به تجربه محلی داشت ، البته حامد هم که تا مراحل اخر مصاحبه پیش می رفت در نهایت به همین علت کار رو دریافت نمی کرد.
به قول یکی از دوستان، مهاجرت یک نمودار سینوسیه که شامل اوقات خوشی و ناخوشی می شه. خدا رو شکر می کنم که در بیشتر مواقع سینوس ما 1 بود.
البته این رو هم بگم که بعضی وقتها یهو و بی علت گریم می گرفت. دلم می خواست که گریه کنم، و یاد آوری سال گذشته در ایران و دیدن فیلمها و خواندن نوشته های مرتبط و اینکه چه آینده ای در انتظارشه یکی از دلایل گریم بود .
حرفهای دوستان اینجا خیلی به ما کمک می کرد، خصوصا حرفهای مرجان، از اینکه دوستان من تجربیاتشون رو انقدر خالصانه با من شیر می کردند خوشحال هستم خیلی زیاد و اینکه می بینیم علیرغم همه روزهای سخت همه دوستان الان روزهای بهتری رو پشت سر می ذارند خوشحال ترم.
بعد از سه ماه کار پیدا شد، البته نه اون کاری که دلمون می خواست ،کار فروش لوازم خانگی، فروش فیس تو فیس. کار خوبیه، هم زبانمون خیلی رشد کرده هم آشناییمون با آدمها . شاید من و حامد جمعا 70 تا مشتری رو دیده باشیم و باهاشون حرف زده باشیم ، این وسط علاوه بر همه اینها که گفتم درآمد هم داشتیم. خدا رو شکر راضی هستیم و امیدوارم به زودی بتونیم کار بهتر رو پیدا کنیم.
یه بار به حامد گفتم، ما اگر به همون روال قبلمون بودیم و چون زمانی ازدواج کردیم که هر دومون تا یه حدی از موقعیتهای اجتماعی رو طی کرده بودیم احتمال اینکه با روزهای سخت مواجه بشیم خیلی کم بود، و برای دوران نوجوانی کودکانمون حرفی از روزهای سخت نداشتیم که بزنیم ،ولی امروز این روزهای سخت اما شیرین این امکان رو به ما می ده.
طی مدتی که در این شهر زندگی می کنیم، حامد رو بیشتر دوست دارم، بیشتر به انتخابم مطمئن میشم و احساس می کنم بیشتر می فهممش و اون هم منو بیشتر می فهمه.
اتفاقات جالبی در این 6 ماه افتاده، اینکه مثلا تولد حامد و من برای اولین بار از تابستان به زمستان منتقل شده. من همیشه از اینکه در تابستان به دنیا اومدم خرسند بودم و زمستان فصل مورد علاقه ام بود.
امسال اولین سالی بود که شمع تولدم رو بدون حضور خانوادم فوت کردم. و البته اینجا دوستان نزدیکی دارم که شاید بتونم بگم اینجا با هم یک خانواده مدل جدید تشکیل دادیم
اینجا اولین بار بود که من صدف خوردم، اولین بار بود که چشمم به اقیانوس افتاد، احساس اینکه زمین گرده اونجا خیلی بهم مزه داد
.
طی این مدت سینوس من یک بار منفی شد. اون هم زمانی که ماشینمون خراب شد و هزینه تعمیرش به اندازه یک ماشین نو بود، خیلی سخت بود ولی بعد از یک هفته و اندی و با کمک همدیگر به این نتیجه رسیدیم که این اتفاق اصلا مهم نیست و باز هم با تلاش و تبدیل کردن همه پس اندازمون به دلار استرالیا ، ماشین نو خریدیم و ماشین قدیمی رو جلوی خونه پارک کردیم تا به موقع تعمیرش کنیم.
اینجا دلتنگی یکی دیگه از مقوله های آزار دهنده است، بعضی وقتها دلم برای کسانی تنگ میشه که اصلا فکرش رو هم نمی کردم ولی این تکنولوژی در این زمینه کلی به دادمون رسیده و اون هم بهره مندی از میل و فیس بوک و اسکایپ و اوووو، می تونیم از دوستان و آشنایان خبر داشته باشیم و باهاشون حرف بزنیم، و خانواده رو هم ببینیم، تنها می مونه آغوشی که نمی تونی با این چیزا داشته باشیش. که دیگه این مونده برای اینکه گاهی گداری من به خاطرش های های گریه کنم.J
اينجا آسمون خیلی زیباست، از پنجره که به بیرون نگاه می کنی ، فکر می کنی داری به یک تابلوی نقاشی زیبا یا یک عکس خیلی قشنگ نگاه می کنی.
اینجا وقتی از خونه بیرون می ری و نگاهت تو نگاه هر کسی می افته بهت لبخند می زنه. اینجا در محل کار آدمها همه به هم احترام می ذارند و اون مرز متحجرانه رئیس و مرئوس وجود نداره، اون احترامی که لازمه این رابطه است وجود داره نه اون ترس و به رخ کشیدن سمت حتی اگر سوادش رو هم نداشته باشی. برای من خیلی سخت بود که روزهای اول رئیسم رو به اسم کوچک صدا کنم ولی دیدم اگر غیر از این کنم درست نیست. من رئیسم رو پت صدا می کنم.
ما با همه این خوشی ها و نا خوشی ها 6 ماه رو پشت سر گذاشتیم ، ایران خیلی چیزها داره که اینجا نیست و خیلی چیزها هم اینجا داره که ایران نداره. شاید بشه گفت نزدیک به سی سال اون تجربه ها رو داشتیم و حالا سی سال دیگه چیزهای جدید رو تجربه کنیم. خدا رو چه دیدید شاید سی سالهای بعدی اگر بودیم دنبال تجربیات دیگری رفتیم.
دلم تنگ شده برای همه اون کسانی که دوستشون دارم و همه اون کسانی که اینجا فهمیدم که چقدر دوستشون داشتم
2010.11.10.
یادم نمیره وقتی که دلم می خواست دوباره برگردم و بقیه رو ببینم ولی تمام شیشه ها رو پوشونده بودند، وااااای.
یادم نمیره وقتی که داشتن می گشتنم، پرسیدن چرا گریه می کنی؟ خیلی خودم رو کنترل کردم که نگم اگه امثال شما نبودید، من الان پیش خانوادم بودم.
یادم نمیره که تا اخرین لحظه که سوار هواپیما شیم، تلفنامون زنگ می خورد و داشتیم با همه خداحافظی می کردیم.
یادم نمیره که وقتی تو هواپیما نشستم ،مهاندار هواپیما یک تعدادی دستمال کاغذی آورد گذاشت روی پام.
یادم نمیره که در فرودگاه قطر گریه هام تموم شده بود.
یادم نمیره، که هژبر و مریم که من فقط اسمشون رو شنیده بودم و حامد هم فقط هژبر رو می شناخت. اومدن فرودگاه دنبالمون و من از اینکه تنها نیستیم چقدر به وجد اومده بودم.
یادم نمیره که 10 روز تمام هر روزاز هتل می رفتیم کتابخونه شهر و دنبال کار و خونه می گشتیم ؛ و اینکه باز هژبر و مریم اومدند و باهم رفتیم دنبال خونه و خونه رو دیدیم و تونستیم با پرداخت 6 ماه اجاره پیش، اجاره اش کنیم.
یادم نمیره که 2 روز بعد از اجاره خونه و منتظر شدن تا اینکه خونه گرم بشه، کیمیا و وحید اجازه ندادند بریم خونه خودمون و چون هتل رو هم تسویه کرده بودیم، دو شب رو مزاحمشون شدیم. وحید هم از دوستان قدیمی حامد بود که من اصلا ندیده بودمشون.
یادم نمیره که توی یکی از این دو شب برای تولد کاوه برادر کیمیا رفتیم کلاب، و اونجا مرجان و سینا رو دیدیم که باز از دوستان قدیمی حامد بودند.
یادم نمیره که از همون اول هم پیام یکی از دوستامون که لیلا بهمون معرفی کرده بود چقدر با راهنماییهاش بهمون کمک کرد.
همه چیز خوب بود، من هیچ کدوم از این چیزها رو یادم نمیره.
وقتی اومدیم خونه خودمون و رفتیم یک سری وسایل خریدیم و کارتنهایی که از ایران فرستاده بودیم رو از فرودگاه آوردیم، حامد شروع کرد به تمیز کردن خونه و من باز کردن کارتنها و چیدن سر جاهای خودشون.
بازم یادم نمیره که هر بسته ای رو که باز می کردم یک یادداشت از طرف یکی از اعضای خانوادمون بود و جالب این که من در کل زمانی که داشتند اینا رو جاسازی می کردند نفهمیده بودم.
یادداشتها از طرف پدر و مادر و خواهر من و پدر و مادر و برادرها و خانمهای برادرهای حامد بود ،با دیدن هر کدومشون اشک توی چشمام جمع می شد و با همون بغض می اومدم سراغ حامد و براش می خوندم، حامد هم هر چند تا یکی بغض می کرد و هر چند تا یکی منو بغل می کرد.
روزها یکی یکی پشت سرهم گذشتند و من همه اتفاقات رو با همه خوشیها و نا خوشیهاش دوست دارم.
هفته سوم که شد و وسایل چیده شد وخونه شکل گرفت، فیل من یاد هندستون کرده بود. دیگه رسیده بودم یه اینکه اصلا برای چی اومدیم، دلایلمون چیه؟ کلی پرسیدم و کلی فکر کردم، خودم رو راضی کردم. حامد هم در همه این مواقع به من کمک می کرد، که بیشتر ارامش داشته باشم.
روزها سپری می شد و ما دنبال کارمیگشتیم، بیشتر با حامد تماس می گرفتند کار من به شدت احتیاج به تجربه محلی داشت ، البته حامد هم که تا مراحل اخر مصاحبه پیش می رفت در نهایت به همین علت کار رو دریافت نمی کرد.
به قول یکی از دوستان، مهاجرت یک نمودار سینوسیه که شامل اوقات خوشی و ناخوشی می شه. خدا رو شکر می کنم که در بیشتر مواقع سینوس ما 1 بود.
البته این رو هم بگم که بعضی وقتها یهو و بی علت گریم می گرفت. دلم می خواست که گریه کنم، و یاد آوری سال گذشته در ایران و دیدن فیلمها و خواندن نوشته های مرتبط و اینکه چه آینده ای در انتظارشه یکی از دلایل گریم بود .
حرفهای دوستان اینجا خیلی به ما کمک می کرد، خصوصا حرفهای مرجان، از اینکه دوستان من تجربیاتشون رو انقدر خالصانه با من شیر می کردند خوشحال هستم خیلی زیاد و اینکه می بینیم علیرغم همه روزهای سخت همه دوستان الان روزهای بهتری رو پشت سر می ذارند خوشحال ترم.
بعد از سه ماه کار پیدا شد، البته نه اون کاری که دلمون می خواست ،کار فروش لوازم خانگی، فروش فیس تو فیس. کار خوبیه، هم زبانمون خیلی رشد کرده هم آشناییمون با آدمها . شاید من و حامد جمعا 70 تا مشتری رو دیده باشیم و باهاشون حرف زده باشیم ، این وسط علاوه بر همه اینها که گفتم درآمد هم داشتیم. خدا رو شکر راضی هستیم و امیدوارم به زودی بتونیم کار بهتر رو پیدا کنیم.
یه بار به حامد گفتم، ما اگر به همون روال قبلمون بودیم و چون زمانی ازدواج کردیم که هر دومون تا یه حدی از موقعیتهای اجتماعی رو طی کرده بودیم احتمال اینکه با روزهای سخت مواجه بشیم خیلی کم بود، و برای دوران نوجوانی کودکانمون حرفی از روزهای سخت نداشتیم که بزنیم ،ولی امروز این روزهای سخت اما شیرین این امکان رو به ما می ده.
طی مدتی که در این شهر زندگی می کنیم، حامد رو بیشتر دوست دارم، بیشتر به انتخابم مطمئن میشم و احساس می کنم بیشتر می فهممش و اون هم منو بیشتر می فهمه.
اتفاقات جالبی در این 6 ماه افتاده، اینکه مثلا تولد حامد و من برای اولین بار از تابستان به زمستان منتقل شده. من همیشه از اینکه در تابستان به دنیا اومدم خرسند بودم و زمستان فصل مورد علاقه ام بود.
امسال اولین سالی بود که شمع تولدم رو بدون حضور خانوادم فوت کردم. و البته اینجا دوستان نزدیکی دارم که شاید بتونم بگم اینجا با هم یک خانواده مدل جدید تشکیل دادیم
اینجا اولین بار بود که من صدف خوردم، اولین بار بود که چشمم به اقیانوس افتاد، احساس اینکه زمین گرده اونجا خیلی بهم مزه داد
.
طی این مدت سینوس من یک بار منفی شد. اون هم زمانی که ماشینمون خراب شد و هزینه تعمیرش به اندازه یک ماشین نو بود، خیلی سخت بود ولی بعد از یک هفته و اندی و با کمک همدیگر به این نتیجه رسیدیم که این اتفاق اصلا مهم نیست و باز هم با تلاش و تبدیل کردن همه پس اندازمون به دلار استرالیا ، ماشین نو خریدیم و ماشین قدیمی رو جلوی خونه پارک کردیم تا به موقع تعمیرش کنیم.
اینجا دلتنگی یکی دیگه از مقوله های آزار دهنده است، بعضی وقتها دلم برای کسانی تنگ میشه که اصلا فکرش رو هم نمی کردم ولی این تکنولوژی در این زمینه کلی به دادمون رسیده و اون هم بهره مندی از میل و فیس بوک و اسکایپ و اوووو، می تونیم از دوستان و آشنایان خبر داشته باشیم و باهاشون حرف بزنیم، و خانواده رو هم ببینیم، تنها می مونه آغوشی که نمی تونی با این چیزا داشته باشیش. که دیگه این مونده برای اینکه گاهی گداری من به خاطرش های های گریه کنم.J
اينجا آسمون خیلی زیباست، از پنجره که به بیرون نگاه می کنی ، فکر می کنی داری به یک تابلوی نقاشی زیبا یا یک عکس خیلی قشنگ نگاه می کنی.
اینجا وقتی از خونه بیرون می ری و نگاهت تو نگاه هر کسی می افته بهت لبخند می زنه. اینجا در محل کار آدمها همه به هم احترام می ذارند و اون مرز متحجرانه رئیس و مرئوس وجود نداره، اون احترامی که لازمه این رابطه است وجود داره نه اون ترس و به رخ کشیدن سمت حتی اگر سوادش رو هم نداشته باشی. برای من خیلی سخت بود که روزهای اول رئیسم رو به اسم کوچک صدا کنم ولی دیدم اگر غیر از این کنم درست نیست. من رئیسم رو پت صدا می کنم.
ما با همه این خوشی ها و نا خوشی ها 6 ماه رو پشت سر گذاشتیم ، ایران خیلی چیزها داره که اینجا نیست و خیلی چیزها هم اینجا داره که ایران نداره. شاید بشه گفت نزدیک به سی سال اون تجربه ها رو داشتیم و حالا سی سال دیگه چیزهای جدید رو تجربه کنیم. خدا رو چه دیدید شاید سی سالهای بعدی اگر بودیم دنبال تجربیات دیگری رفتیم.
دلم تنگ شده برای همه اون کسانی که دوستشون دارم و همه اون کسانی که اینجا فهمیدم که چقدر دوستشون داشتم
2010.11.10.
همه دوستان خوب مدرسه و همه روزهای خوب مدرسه
فردا از اولیش 22 سال می گذرد، مهر سال 67 بود ،هنوز جنگ بود ،من کلاس اولی شدم، یادش به خیر، همشاگردی سلام، همشاگردی سلام،
بیشتر دوستان خوبم مربوط به همون روزهای مدرسه هستند، وقتی توی اون دوران بی غل و غش دوست پیدا می کنی و می تونی این همه سال حفظش کنی ، وقتی خاطرات اون دورانت انقدر قشنگند که می تونی بشینی و ساعتها با فکر کردن بهشون روزت رو قشنگ کنی ،وقتی تونستی این همه روز و این همه ساعت باهاشون بگذرونی و وقتی تکنولوژی امروز بهت این امکان رو می ده که اونایی رو که ازشون بی خبری پیدا کنی و دوباره ببینیشون چه مجازی و چه فرصت کنی و مجالی باشه حقیقی، چرا دلت برای اول مهر تنگ نشه؟
من امروز دوستانی دارم که اگر دوباره به دنیا می اومدم و بهم می گفتن حالا از اول دوست انتخاب کن، هیچ کدومشون رو از قلم نمی انداختم..
از این که هستم خوشحالم و از اینکه شما هستید دوستان خوب من خوشحالت
اول مهر سال 1388
بیشتر دوستان خوبم مربوط به همون روزهای مدرسه هستند، وقتی توی اون دوران بی غل و غش دوست پیدا می کنی و می تونی این همه سال حفظش کنی ، وقتی خاطرات اون دورانت انقدر قشنگند که می تونی بشینی و ساعتها با فکر کردن بهشون روزت رو قشنگ کنی ،وقتی تونستی این همه روز و این همه ساعت باهاشون بگذرونی و وقتی تکنولوژی امروز بهت این امکان رو می ده که اونایی رو که ازشون بی خبری پیدا کنی و دوباره ببینیشون چه مجازی و چه فرصت کنی و مجالی باشه حقیقی، چرا دلت برای اول مهر تنگ نشه؟
من امروز دوستانی دارم که اگر دوباره به دنیا می اومدم و بهم می گفتن حالا از اول دوست انتخاب کن، هیچ کدومشون رو از قلم نمی انداختم..
از این که هستم خوشحالم و از اینکه شما هستید دوستان خوب من خوشحالت
اول مهر سال 1388
امروز 28 ساله شدم
امروز، برای اولین بار در زمستان بزرگتر شدم، امروز 28 ساله شدم ،احساس جوانی می کنم، درست یا نادرست. نمی دانم.
امروز در 28 سالگی به گذشته ام بر می گردم، مرور می کنم ،خوب و بدش را دوست دارم، با همه آن روزها امروزم را ساختم، یک لیست از تمام کارهایی که دوست داشتم تا الان انجام داده باشم و ندادم ،درست می کنم. می خواهم در 40 سالگی وقتی برگشتم، مرور کردم، اقلام لیستم کمتر باشد ،هست؟ نسیبه در 40 سالگی؟ اقلام لیست، کمتر؟ دومی ،حتما هست. اولی هم باید باشد.
برای 12 سال بعدی هم ،همان چهل سالگی می نویسم.
تاریخ: 2010.8.7
امروز در 28 سالگی به گذشته ام بر می گردم، مرور می کنم ،خوب و بدش را دوست دارم، با همه آن روزها امروزم را ساختم، یک لیست از تمام کارهایی که دوست داشتم تا الان انجام داده باشم و ندادم ،درست می کنم. می خواهم در 40 سالگی وقتی برگشتم، مرور کردم، اقلام لیستم کمتر باشد ،هست؟ نسیبه در 40 سالگی؟ اقلام لیست، کمتر؟ دومی ،حتما هست. اولی هم باید باشد.
برای 12 سال بعدی هم ،همان چهل سالگی می نویسم.
تاریخ: 2010.8.7
Subscribe to:
Posts (Atom)