Thursday, February 3, 2011

دلتنگیهای شکمی در دوران مهاجرت

وقتی مهاجرت می کنی و فرسنگها از وطنت دور میشی، اولش دلتنگیهای اساسی داری. برای خانواده دلت تنگ میشه، برای دوستان همینطور، برای مهمونی رفتن و دور هم جمع شدن و کلا همش دلتنگی ،یه کم که خوب میشی ،به نظرم شخصیت واقعی آدم می زنه بیرون، اینکه اوه اوه علاوه بر این دلتنگیها چقدر شما شکمو تشریف دارین

با اینکه من همیشه تلاش کردم، غذاهایی رو که خودم و یا آقای همسر هوس می کنیم رو با عشق و علاقه درست کنم ولی بعضی وقتها خب نمیشه اون چیزی که هوس کردی ،بعضی وقتها هم کلا نمیشه، امشب بعد از 9 ماه بالاخره یک کوبیده زدیم و بنده الان یادم افتاده که دلم برای موارد زیر تنگ شده.

اول: سالاد مرغ رستوران آواچی و سند باد البته بیشتر به خاطر سس خوشمزه اش
دوم: آبگوشت، در آبگوشت خونه خیابان سپهبد قرنی
سوم: کباب برگ رستوران البرز
چهارم: ساندویچ ویژه فری کثیف به همراه سیب زمینی سرخ کرده و سس خوشمزه
پنجم: باقالی پلو با گردن رستوران هانی میدان قیام
ششم: دست پخت مادرم، مادرشوهرم، مادر بزرگم، خاله ام
هفتم: نون بربری، نون سنگک و نون لواش (تافتون اینجا یک رستوران ایرانی می پزه)
دلم کلا تنگ خوراکیها شده.

Wednesday, February 2, 2011

خاطرات، قسمت 3 ،، خرید کادوی مامان و بابا در دوران کودکی

الان داشتم با دوستی چت می کردم، و داشتم می گفتم که بیژن مرتضوی کنسرت داره، یاد دو خاطره خنده دار از دوران کودکی خودم افتادم،

اولی: پدر من دوران جنگ رو در جبهه بود، و برای همین ما تا سالها به مناسبت روز پاسدار براش کادو می خریدیم، و الان اصلا یادم نیست که از کی بود که دیگه نه خودش دوست داشت و نه ما بهش  تبریک گفتیم، شاید به خاطر اینکه می دید آرمانهاشون هیچ کدوم به حقیقت نپیوسته، ولی حالا موضوع این نوشتم این نیست،
من اول راهنمایی بودم که تازه ویدیو کلوپها در ایران افتتاح شدند و یکیش هم در محله ما که یک محله مذهبی بود باز شده بود، من هم همون منتطقه مدرسه می رفتم که چادر سر کردن اجباری بود، یادمه از مدرسه اومدم ،و از اونجایی که توی خونه شنیده بودم که بابای من بیژن مرتضوی رو دوست داره رفتم داخل این ویدیو کلوپ، یک آدمی مدل امروز خودمون ،فروشنده بود، گفتم آقا من نوار مرتضی بیژنی می خوام . گفت منظورت بیژن مرتضویه، گفتم بله، برای روز پاسدار میخوام به بابام کادو بدم. طرف  فکر کنم داشت شاخ در می آورد، با چادر ،توی این محل، اونم برای روز پاسدار ،ولی گفت برو فردا بیا ،رفتم و دیدم برام دو طرف یک کاست رو موزیک بی کلام که البته اون موقع هم بیشتر از این دست کارها داشت بیژن مرتضوی، برام ضبط کرده بود. الان که یادم میاد کلی هم به استقلال 12 سالگی خودم می بالم، هم به روحیه باحالم، کلا خوشم اومد از خودم الان.

دومی: تولد مامان بود، من کلاس پنجم دبستان را تمام کرده بودم و خواهرم هم، دوم دبستان را. پایگاه تابستانی مدرسه می رفتیم، یادم میاد پولهامون رو جمع کرده بودیم و قصد داشتیم مامان رو برای تولدش سورپرایز کنیم، یک هماهنگی هم با بابا کرده بودیم، رفتیم دو تایی کیک و شمع و نمی دونم چرا یک جعبه نون خامه ای گرفته بودیم، و رفتیم یک کفش فروشی نزدیک مدرسه که برای مامان کفش بخریم، یادمه پای مامان اون موقعها بسته به نوع قالب 40 یا 41 بود. یادم میاد که اون موقعها جنس فروخته شده نه پس گرفته میشد و نه تعویض، من و خواهرم هم باهم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم برای مامان شماره 41 بخریم که اگه بزرگش بود بعدا اندازش بشه، من چه می دونستم که پای مامانم دیگه بزرگ نمیشد خب. یادمه که اندازش نبود و طرف هم که تعویض نمیکرد و اندازه پای مامان بزرگم شد، الان که یادم می افته کلی می خندم، چه مشورتی هم کردیم ما دوتا.

کلا هم بگم که ما معمولا برای تولد بابا همیشه چراغ رو خاموش می کردیم و بابا که می اومد مطمئن بود که ما الان با جیغ و هورا چراغ رو روشن می کنیم، کیک رو با شمع سال تولدش میاریم و بعد هم چند کتاب و یک کمربند به عنوان کادو بهش می دیم، و یادمه برای تولد مامان هم معمولا میرفتیم یک رستوران و از وقتی وضع مالی بابا خوب بود، معمولا یک گردنبندی ، انگشتری به مامان هدیه می داد.
هر دو مدلش رو دوست داشتم، دلم تنگ شد برای اون روزها.

Thursday, January 27, 2011

درس و تغییرات جدید

بعد از 6 سال دوباره سر کلاس نشستن، درس خوندن، البته یک دوره کوتاه، خیلی کوتاه، به زبانی غیر از زبان مادری، با لهجه ای که فقط 8 ماه و اندی است می شنوی، امتحان رو هم آنلاین باید بدی، یادمه تو مدرسه ،شاید دوره راهنمایی ،بود که می گفتن امتحان اوپن بوک اومده ،و شنیده بودم سخته، الان حس می کنم که سخته.
من چه تغییراتی کردم توی این سالها، یادمه همیشه از اول، هرچی بلد بودم همونی بود که سر کلاس یاد گرفته بودم، درست یا غلط خیلی برای درس خوندن وقت نذاشته بودم، برای همین معدل لیسانسم خوب نبود چون پیام نور خیلی کلاس نداشت ،ولی من همونی بودم که سر کلاس یاد می گرفتم، حالا شدم کاملا برعکس، سر کلاس تازه شاید 50% حرفها رو بفهمم، از این 50% هم شاید 90% رو یاد بگیرم ،می مونه این وسط پنجاه و خرده ای درصد که من باید بخونم و به این می گن تغییر اساسی ،کار های نکرده،  البته که قبول دارم تغییر خیلی وقتها کارساز هست و برای بقا لازم، ولی یه کم سختمه . اما خدا رو شکر هنوز این تغییر گریبان اعتماد به نفس وافر بنده رو نگرفته و همچنان بسان کودکی و نوجوانی همراه منه، امیدوارم از پسش خوب بربیام و بتونم حداقل خودم رو سربلند کنم.

Saturday, January 22, 2011

خاطرات ،قسمت 2، روزهای اول مدرسه


روز اول مدرسه بود، اون موقعها مثل الان، کلاس اولیها یک روز زودتر نمی رفتند ،یا اگر می رفتند ما نرفتیم. مامان و مرضیه و من حاضر شدیم که بریم مدرسه، وای چه هیجانی بود، الان که خوب فکر می کنم من از بچگی عاشق کارهای جدید و جاهای جدید بودم ، لباسهام رو آماده گذاشته بودم، یادم میاد دو تا کیف داشتم نمی دونم برای چی ولی دو تا داشتم، یکیش روشونه ای بود، یکی دیگه اش کوله پشتی ،ولی برای من که با چادر می رفتم مدرسه کوله پشتی یه کم سخت بود، آخه چرا سر من یه ذره چادر کرده بودند نمی دونم، منم با اشتیاق سر کرده بودم، کسی مجبورم نکرده بود، جو دوستان و اطرافیان می طلبید همه رزمنده و خانواده شهدا بودند  و همه مثل من چادر سر می کردند، البته مرضیه از من عاقل تر بود از اول همیشه طفره می رفت و هر وقت که می رفت خونه خالم روسری هم سرش نمی کرد.
بگذریم، رفتم مدرسه، مدرسه حجاب، مدرسه ای که قبل از انقلاب اسمش آزرم بود، آخه یکی نیست بگه مگه آزرم چش بود یا اسم کدوم از خدا بی خبری بود که عوضش کردین؟
 مامانم 23 سالش بود، ولی خیلی مامان بود ،من که 23 سالم بود نمی تونستم مثل مامانم مامان به اون خوبی باشم ، با من اومد تو حیاط مدرسه که بهم ،یاد بده چطوری باید دوست پیدا کنم ،من مهد کودک و امادگی نرفته بودم ، یه دختری مثل من تنها بود ،صداش کرد و نشست که هم قد ما بشه، پرسید اسم شما چیه؟ گفت: زینب و مامان از من خواست خودم رو معرفی کنم منم که تازه یاد گرفته بودم توک زبونی حرف نزنم، گفتم ،نسیبه. و اینجوری ما با هم دوست شدیم. بیشتر مامانا و بعضی باباها ایستاده بودند تا ما کلاس بندی بشیم و بریم سر کلاس و بعد با خیال راحت برن به زندگیشون برسند ، من دوست نداشتم مامانم بمونه ،انگار از همون موقع دلم می خواست که مستقل باشم ،به مامان اشاره کردم برو، این تیکه رو که الان می گم من یادم نمیاد مامان تعریف می کنه که می گفتی ،برو دیگه ابروم می ره ،آخه جزقل تو ابرو چه می دونی چیه؟ وای هیچ چیزی به اندازه گریه مرضیه بامزه نبود ،خوب من و مرضیه خیلی اختلاف سنی کمی داشتیم، همیشه با هم بودیم ،با هم بازی می کردیم ،عین هم لباس می پوشیدیم، و خواهر کوچیکه من یه کم هم حسود بود، گریه می کرد ،به نحوی که فکر نمی کنم دیگه هیچ وقت تو زندگیش تونسته باشه فاصله بین دو لبش رو از اهم به درازای صورتش برسونه، آخی منم غصه خوردم براش، گریه می کرد که من چی؟ منم می خوام برم مدرسه، خلاصه مامان قبول کرد دست دختر کوچولوش رو بگیره و راهی خونه بشن ،دیگه نمی دونم مامان چطوری تونست مرضیه رو ساکت کنه.
کلاس بندی شد و من و زینب با هم توی یک کلاس نیافتادیم و همینجا بود که کوتاهترین دوستی من که دقایقی قبلش شکل گرفته بود تموم شد، جالب اینجا بود که حتی زنگ تفریح هم سراغ هم نرفتیم، ولی با مزه بود که من همیشه برام مهم بود که حالش خوب یا نه؟ معلمشون خوبه یا نه؟ شاید نسبت به این دوستی احساس مسئولیت می کردم.
یادمه اسم معلممون خانم احمدی بود، آخی، من همیشه احساس می کردم شبیه مامان علی کوچولو.. شاید هم این سریال بعدش پخش شد و من بعدش به این نتیجه رسیدم، نمی دونم.
یادم نیست که دیگه کی و چحوری من با دوستای کلاس اولم آشنا شدم، من چی گفتم اونا چی گفتن؟ ولی من با دو تا از همکلاسیام دوست شدم، ستاره که در عین زیبایی رفاقت، هر چند خیلی دور، ولی هنوز با هم دوستیم، ستاره در آمریکا زندگی می کنه و من در استرالیا. یکی از چیزهایی هم که باعث شد دوستی ما انقدر طولانی بمونه این بود که من هر سال 10 خرداد یادم بود که باید به ستاره زنگ می زدم و تولدش رو تبریک بگم و از اونجایی که ستاره اینا، به همراه جمع صمیمی و مهربون خانوادگی در منزل مادر بزرگ گلش ،مادر بتول، زندگی می کردند، همیشه در دسترس بود و هرجا که می رفت قابل رد یابی بود. بعضی سالها هم ستاره تولد من یادش می موند و اون با من تماس می گرفت، ولی جالب اینه که بر خلاف عادت آدمی ،من هیچ وقت توقع تماس متقابل رو نداشتم و هیچ وقت از این کارم نه ناراحت شدم و نه الان پشیمونم مهم اینه که الان ستاره هست من هستم، حامد هست و کاوه شوهر ستاره هم هست و ما همه همدیگر رو می شناسیم و این خیلی با ارزش.
من و ستاره هر دو تامون با یه همکلاسی دیگه هم دوست شدیم، یگانه ،خیلی دوستی خوبی بود، اینی که می گم من یادم نمیاد، ستاره یادش بود، که ما زنگ تفریحها سه تایی باهم خوراکیهامون رو می خوردیم و بعد می رفتیم به جمع بقیه همکلاسیها می پیوستیم. جه مفت خور بودیما. هرچی تو فیس بوک دنبال یگانه می گردم پیداش نمی کنم که نمی کنم.
یادمه ستاره همیشه یه لقمه هیجان انگیز سالم و مقوی مثل نون و پنیر و خیار و گردو داشت  و من نمی دونم چرا، ولی آرزوی داشتن همچین لقمه ای و خوردن صبحانه مفصل قبل از مدرسه همیشه به دلم موند، اخه مامانم خیلی خوابالو بود ولی طفلک امروز به جبر زمانه خیلی کم استراحت می کنه.
توی کلاس یه همکلاسی دیگه داشتم به اسم هاجر، فامیلش اصلا یادم نمیاد ، فقط یادمه مامانش دانشجو بود و دانشگاه هم درس می دارد، همون کلاس اول رو که خوند از مدرسه ما رفت. 11 سال بعد تو کلاس کنکور دیدمش ،یکی از دوستاش صداش کرد ، من هم کنجکاو شدم، دیدم مثل همون موقعها یه عینک گرد زده و همونجوری شیطون ،گفتم تو مدرسه حجاب نمی رفتی ، تایید کرد و خودم رو بهش یاد آوری کردم و یادش اومد، جالب این بود که از مامانش پرسیدم و گفت، مامانم هنوزم هم دانشچو هم داره درس می ده.

هم کلاسیهای دیگه هم داشتیم ، یه عده که خونشون از مدرسه دور بود ولی ماماناشون ،پرستار بیمارستان شفایحیاییان بودند که نزدیک مدرسه بود و همشون بعد از مدرسه می رفتند مهد کودک بیمارستان، اونا تیپاشون با بچه های همون محل فرق می کرد ،امروزی تر بودند، محله خیابان ایران و دیالمه ، محله مذهبیها بود و ما هم که از همون قشر. البته فقط ما، نه یگانه اینها و نه ستاره اینها اینطوری نبودند، ستاره ،ستار می زد ولی به خاطر مشیت مزخرف مدرسه وقتی معلم بهداشت، خانم مومنی ازش پرسید چرا ناخنت بلند، یه بهانه های تخیلی آورد که نمی تونم کوتاه کنم. الان که فکر می کنم می بینم خانم مومنی یا خودش رو زده بود به کوچه علی چپ یا واقعا از این چیزا سر در نمی اورد، اخه خواهر من ناخن انگشت سبابه دست راست چه دلیلی غیر از ستار داره؟  آخه اون موقعها اگه کسی ساز می زد توی اون محله حتی ممکن بود اخراجش کنند ، من نمیدونم چرا انقدر متحجر بودند و اصلا نمیدونم کدومشون متحجر بودند ، پدر من هم که مذهبی بود، ستار میزد و من هیچ وقت نمیفهمیدم که چرا مدرسه ما فکر می کنه گناهه.
ستاره یه خواهر داشت به اسم نرگس ،من خیلی دوسش داشتم، آخه خواهر بزرگ هم نداشتم کلا در نزدیکانم کسی از من بزرگتر نبود یا اگر بود انقدر به من نزدیک نبود که مثل خواهر باشه، نرگس یه بار مبصر ما بود، من کاملا یادم ولی ستاره یادش نمی یاد.
داشت یادم می رفت، یه همکلاسی داشتیم اسمش آسیه شریفی زاده بود که خیلی بامزه اسمش رو تلفظ می کرد. س رو شبیه به ش تلفظ می کرد. روزهای خوبی بود، یادش به خیر باید همیشه دستمال و لیوان با خودمون می بردیم و ناخنهامون هم کوتاه می کردیم، آخی، مامور آبخوری داشتیم که کسی با دست آب نخوره ،راست می گفتنا دستامون تو طول روز کثیف می شد و لی من هنوزم دوست دارم با دست آب بخورم.

یادم میاد، یه روز برف اومده بود، من رو بابام رسوند مدرسه ،اون موقعها یه پیکان داشت، یه پیکان کرم، منم همچین خوش و خجسته از ماشین پیاده شدم و از ترس اینکه زمین نخورم اروم اروم رفتم توی مدرسه. تا اینجا فکر کنم مست بودم، رفتم سر کلاس ،چادرم رو در آوردم و فکر کنم تازه از مستی خارج شدم ،دیدم کیف ندارم، تو ماشین بابا جا گذاشته بودم ،بابا هم دور زده بود و برام آورده بود.
کلاس اولم رو دوست داشتم، هم معلمش رو هم همه همکلاسیهام رو ،هم نمره هایی که می آوردیم رو. همیشه نمره های من و دوستام خوب بود. معدل هممون 20 شد.
من به اقتضای درس بابا که اصفهان دانشجو بود ، دوم دبستان از اون مدرسه رفتم و دوباره چهارم دبستان برگشتم ، بیشتر دوستام بودن غیر از یگانه ،و من دوباره از اینکه می دیدمشون خوشحال بودم.



خاطرات، قسمت 1، عاشورای دوران کودکی

وقتی مهاجرت کردم و مواجه شدم با زمانهای خالی و بی برنامه زیاد ،تصمیم گرفتم شروع کنم خاطراتم رو نوشتن ،بعضیهاش رو نوشتم و بعضیهاش رو هم می خوام بنویسم، خاطرات رو شماره گذاری می کنم ،ولی این به معنی تقدم و تأخر خاطرات نیست ،فقط شماره می نویسم که بدونم همشون خاطره هستند و مربوط به گذشته خودم




مثل همیشه، شب عاشورا بود و ما همه خونه خانم بزرگ، جمع می شدیم که غذای نذری بپزیم ،یعنی بپزند و ما بازی کنیم و دور دیگ بایستیم و با التماس ملاقه رو بگیریم و یه همی بزنیم و زیر لب برای همه اونایی که می شناسیم و می دونیم دوست دارند دعاشون کنیم دعا کنیم.
از وقتی یادمه، هر سال می رفتیم و با دختر عمه ها و دخترای فامیل دورتر که سالی یک بار و اونم شب عاشورا، همدیگر رو می دیدیم، بازی کنیم و حرف های دوستای قدیمی خانم بزرگ رو بشنویم. یادم نمی ره یه خانمی بود که بهش می گفتن خانم ایرانی، معلم مکتب بود و هر وقت می دیدیش یه قرآن در قطع A3 جلوش بود و داشت با یه نجوایی می خوندش. هر وقت ازش در مورد فلک کردن بچه ها تو مکتب می پرسیدم طفره می رفت. خانم ایرانی الان دیگه سالهاست که نیست، یادم میاد بر اثر کهولت سن فوت کرد.
یه خانم دیگه بود به اسم ربابه خانم، که در نوع خودش آدم جالبی بود، همیشه می گفت من نذر دارم چایی بدم و کسی حق نداره وارد آشپزخونه بشه و بعضی از ما دنبال غفلت ربابه خانم بودیم که بریم و یه شیطنتی تو آشپزخونه بکنیم. ربابه خانم رو چند سال پیش چند تا دزد توی خونش کشتن، چقدر دلم سوخت.
یه خانم دیگه بود که بهش می گفتیم خاله فخری، ولی خیلی نسبت دوری باهامون داشت، عاشق این بود که ما بچه های از همه جا بی خبر رو گیر بیاره و برامون از جن و بختک بگه اونم تو خونه قدیمی خانم بزرگ. می گفت اگر یه جن رو دیدی و تونستی بهش یه سنجاق قفلی ببندی، غلامت می شه، خودش هم همیشه یه سنجاق قفلی به لباسش وصل بود، می گفت برای اینه که اگه جن دیدم بگیرمش، ولی ما به شوخی می گفتیم خودش جن که غلام شده. خاله فخری هنوز زنده است.
یه خانم خیلی خوشگلی بود که بازم نمی دونم چرا ولی ما باید بهشون می گفتیم زن دایی، زن دایی استاد تعریف کردن چیستان بود، همیشه برامون چیستان طرح می کرد و من عاشق این بودم که همیشه اولین نفر به جواب برسم که همیشه پیروز نبودم. زن دایی هم فوت کرد.
ما خودمون هم چند نفری بودیم با منش و اخلاق متفاوت، من بودم و خواهرم، آزاده، عاطفه ، فاطمه، انسیه، ما بودیم که هم سن و سال بودیم، راحله و لیلا و مریم هم از ما بزرگتر بودند، ریحانه هم بود که از همه کوچکتر بود و خیلی دوست داشتنی.
آزاده، نقاشی می کشید، یادم نمیاد کاریکاتور کسی رو از قلم انداخته باشه، همه آدمهایی که به اون خونه رفت و آمد می کردند از زیر قلم آزاده جان گذشته بودند، آزاده یکی از دوستای خوب من الان.
فاطمه هم، یکی یک دونه عمه بزرگه بود و معمولا طفلکی رو اول از همه دعوا می کردند وقتی شلوغ می کردیم.
من و مرضیه هم که نتیجه های خانم بزرگ بودیم و معمولا خیلی مورد غضب واقع نمی شدیم
ما همه یه اتاق غرق می کردیم و برای اینکه تا صبح بخندیم، کسی رو تو اتاق راه نمی دادیم. ولی بدترین موقعش این بود که ساعت 5 صبح خانم بزرگ با صدای بلند همه رو برای نماز بیدار می کرد، وای باید نماز می خوندیم، بعضیهامون عادت داشتند به نماز صبح، ولی من یکی که نداشتم. ولی دیگه باید پا می شدی و نماز می خوندی و اگر نمی خوندی، تا آخر وقت هر کی می خواست یه نصیحتی بهت بکنه مگر اینکه عذر شرعی داشتی. خدا به خیر می کرد. تا بری نماز بخونی و برگردی تو رختخوابت می دیدی مامانت و عمه هات از ترس اینکه بچه هاشون دوباره نخوابند و خانم بزرگ دعواشون نکنه، رختخوابت رو جمع کرده بودند و داشتن اتاق رو جارو می کردند.
یادش به خیر، صبحها صف دستشویی و مسواک، چه صف طویلی بود، همه غذاها آماده شده بود و شله زرد و حلوا و آجیل مشکل گشا و همه این حرفها هم. ما هم اکثر اوقاتمون به تفریح و استفاده از ساعات با هم بودن گذشته بود.
حدودای 7.5 - 8 صبح بود که سفره صبحانه انداخته می شد توی حیاط و صبحانه مفصل که ما دخترا جمعش می کردیم و استکانها رو یا به قول خانم بزرگ استکامها رو می شستیم.
خانم بزرگ، مادر بزرگ پدر من بود، خدا رحمتش کنه، همیشه می گفت سی ساله که من این مراسم رو دارم حالا این سی سال چقدر دقیق بود رو نمی دونم. سید بود و همیشه لباس سبز تنش می کرد به غیر از محرم که لباس رویی حتما مشکی بود. یادش به خیر وقتی می رفت حمام و لباسهاش رو روی بند پهن می کرد، یه عالمه بود، ما همیشه تعجب می کردیم که چرا خانم بزرگ این همه لباس رو هم می پوشه زمستون و تابستون فرقی نمی کرد. دلم براش تنگ شده، الان تقریبا 8 ساله که ازش بی بهره ایم، 2 ساله که فوت کرده و 6 سال بود که دیگه مارو نمی شناخت و تو روزهای قدیمش موقعی که بابای من بچه بود زندگی می کرد.
خلاصه، مراسم شروع می شد و یه خانمی که اسمش احترام خانم بود می اومد و یه سری چیزها می گفت که خداییش جا داره بگم خدا رحمتش کنه و از سر تقصیراتش بگذره. قبل و بعد سخنرانی مبسوط هم، دعاهایی مرسوم خونده می شد.
حالا دوباره نوبت ما می شد که خودی نشون بدیم و عرض اندام کنیم ، آزاده همیشه دعای عهد رو می خوند، منم بعضی وقتها یه نمه زیارت عاشورا می خوندم و بعضی وقتها هم یه کم از دعای توسل، یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله.
یه کم کوچکتر که بودیم می رفتیم، دسته های عزاداری رو می دیدیم. ولی سال های آخر دیگه، فقط مرضیه و عاطفه و ریحانه می رفتند.
یادش به خیر همه خوراکی هامون از مغازه آقای صفایی خدابیامرز تهیه می شد، آلوچه و پفک و بستنی.
خلاصه مراسم برگزار می شدو نهار میدادیم و بعد از ظهر هم مرد ها و پسرها از سینه زنی می اومدند و بعضی وقتها مراسم شام غریبان رو با هم شمع روشن می کردیم.
و همه می رفتیم خونه هامون و دیگه ما نوه ها و نتیجه ها ،انسیه و لیلا و دورترها رو تا سال دیگه نمی دیدیم.

و امروز دیگه از اون روزها خبری نیست ، بعضیهامون که بزرگ شدیم و خدامون هم عوض شد و دیگه زیارت عاشورا و توسل و دعای عهد برامون بی معنی و بعضیهامون هم با همون اعتقاد بزرگ شدند،  ولی اصل ماجرا اون دور هم بودنهاست که عین همون 8 سال خانم بزرگ دیگه ازش خبری نیست و گرچه که عمه ها سعی در ادامه داشتند ولی نشد ، خانم بزرگ تصمیم داشت بره و اون 30 سالی که معلوم نبود از کی شروع شده بود دیگه داشت تموم می شد و تموم شد.


Thursday, January 13, 2011

سیل و باورها

امروز آسمان صبوری ندارد، قطره های باران عجول تر از همیشه خود را یکی پس از دیگری به زمین می رسانند، انگار مسابقه ای بر قرار است که ازهر خط مستقیم متصل به زمین چند قطره در صدم ثانیه به زمین می رسد، یا برای ابر برتر جایزه ای در نظر گرفته شده است ،هر چه هست، مسابقه در شهر ما هم آغاز شده است ،رودخانه ها پرشده اند و آب فضای بیشتری را طلب کرده است،گفته اند شهر ما در امان است، اما در همین استان ما هم تا 57 و 67 میلیمتر باران آمده و این یعنی سیل، در نزدیکی ما.

شنیده ام که در ایالت دیگری ،در خیابان مردم را صدا زده اند که تخلیه کنید، فکرش را بکنید، همه زندگیت را داخل یک چمدان بگذار و برو، خانه ات را بگذار برای سیل که لازمش دارد ،باید ببرد، یا شاید لازم است تا در خانه ات رسوخ کند،

تلفنهای خانه ها قطع شده، مکالمه های موبایل باید کوتاه باشد و خیلی از موبایلها در دسترس نیست، ولی به قول یکی از دوستان ،مردم سراپا امیدند، و انگار این امید رخنه در خون و رگشان دارد ،و نگرانی های ما در وجودشان نیست،

و این یعنی زندگی ،
سیل چه بیاید چه نیاید، زندگی جریان دارد، یاد گرفتم که دل نبدنم به هرچیزی غیر از وجودم، وجودش و وجود انسانها ،دل نبندم به هر چیزی که همواره داشتن یا نداشتنش از عهده من خارج است، به چیزی دل ببندم که تا وقتی من هستم، و او هست و آنها هستند، نگه داشتنش سخت اما مقدور است، و ان وجود درونی آدمی است.

دلایل خوشحالی

وقتی مهاجرت می کنی، خیلی چیزها هست که باعث خوشحالی تو میشه، یکی از اونها شنیدن خبر ویزای دوستانی که منتظر ویزا بودند، مثلا چندی پیش ویزای دوست همسر آمد که یک ماهی به همراه خانم و پسرش پیش ما بودند و برگشتند ایران تا تصمیم بگیرند که کجا زندگی کنند ،که من همش فکر می کنم چقدر کم بود و دلم کلی براشون تنگ شده، بعد هم خبر ویزای دوست برادر همسر اومد که البته الان دوست خودمون هم هستند  و تا یک ماه و نیم دیگه هم منتظریم که بیان پیش ما. ولی چیزی که خیلی خیلی باعث خوشحالی من و آقای همسر شد شنیدن خبر ویزای برادر همسر و خانمش بود، که امشب شنیدم، و از خوشحالی داشتم بال در می آوردم و از الان دارم برای روزی که می بینمشون لحظه شماری می کنم. امیدوارم که همه دوستان روزهای خیلی خیلی خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشند