Thursday, May 24, 2012
ضرب المثل
وقتی که به یک زبان دیگه شروع می کنی به صحبت کردن، نا خود آگاه توجهت به زبان خودت بیشتر میشه. و از طرفی هم زندگی دو زبانه کلا رنگ و بوی دیگه ای داره.
این روزها دیگه وقتی دارم مدتی انگلیسی صحبت می کنم یا در یک جلسه هستم، به این زبان فکر هم می کنم، اما وقتی بر می گردم پشت میزم و کامپیوترم دوباره فکرم به زبان مادری اش بر می گرده.
در تمام زمانهایی که دارم انگلیسی فکر می کنم ضرب المثلهای ایرانی همراهم هستند و به این نتیجه رسیدم که چقدر من توی حرف زدنم نیاز به یاد گرفتن ضرب المثلهای انگلیسی دارم.
مثلا اون روز داشتیم با همکارم سر یک پروژه حرف می زدیم، که داشت می گفت فلانی فلان کار رو کرده فلان مشکل رو توی قطعه ایجاد کرده حالا که سخت شده زده زیرش. دلم میخواست یک چیزی معادل "هر کی خربزه می خوره پای لرزش می شینه" بگم که خب بلد نبودم.
"یا چند روز پیش به رئیسم می خواستم بگم باید برای موفقیت در فلان کار، "طرف رو به مرگ بگیریم که به تب راضی بشه.
مثلا توی توضیحات فنی یک قطعه، یک قطعه ای اضافه شده بود بعد هم کم شده بود. یعنی می شد اصلا نباشه، دلم میخواست بگم اینجا" نه خانی آمده
"است نه خانی رفته است
و کلی چیزهای دیگه
Monday, May 21, 2012
روستا
یک فرش قرمز با تارهای کم و بیش از هم گسیخته، پتوهای با ملحفه سفید تا شده دور تا دور اتاق زیر پشتی های قرمز. سماور گوشه اتاق ،طاقجه های کوتاه و بلند و آینه و شمعدان قدیمی، چراغ لاله های روی طاقچه، درهای چوبی و پردها های پشت دری، همه و همه آدم رو یاد خونه های محلی می اندازه که دلم برای سفر بهشون یک ذره شده.
و البته که در نگاهی دیگر ، علاوه بر سادگی، فقر رو هم یاد آوری می کنه به آدم.
نوستالژیهای نسل ما همه به خوب و بد آمیخته است
Wednesday, May 16, 2012
شارژر و گوشی
چند وقتی هست که اینجا ننوشتم، دلم بعضی وقتها زیاد دفتر و قلم رو می خواد.
یک چیزی بود که داشتم فکر می کردم اشیا هم چقدر باید مواظب هم باشند، اشیا هم باید احترام با هم بودنشون رو حفظ کنند. از وقتی رفتم ایران و گوشیم و با شارژر دیگران شارژ کردم دیگه فکر کنم شارژر خودش باهاش قهر کرده، فکر می کنم حس می کنه گوشی بهش خیانت کرده. می دونی شاید یک بار دوبارش رو بخشیده بود ولی انقدر طولانی رو دوست نداشته.
کم کم داشتند آشتی می کردند و کژدار مریض شارژش می کرد که این هفته مهمون داشتیم و شارژر لازم داشت . حالا گوشی ناز کرده برای شارژر.
واقعا فکر می کنم دنیای اشیا بعضی وقتها چقدر واقعی می شه.
Monday, April 23, 2012
مکالمات یک طرفه من در اووو
Hamed Ghajarnia is currently offline and will receive your message the next time s/he signs in. (11:12 PM)
Nasibe Mousavi: (11:13 PM) بیدارم تا وقتی که از تو خبری بشه حامد. دل نگرانم. با خودم فکر کردم تا فردا صبر می کنم فردا به شرکتتون زنگ می زنم. ببینم خبری هست ازتون یا نه. شاید کار خوبی نباشه ولی دو روز بی خبری برام خیلی زیاده.
Nasibe Mousavi: (11:13 PM) البته به حمید هم گفتم که گفت کار خوبیه.
Nasibe Mousavi: (11:14 PM) امروز زنگ نزدم گفتم دیشب دیر رسیدی و صبح هم عجله ای رفتی بیرون کار بدیه ولی امشب هم بی خبری. آخه بی انصاف از تلفن هتل یک زنگ کوتاه می زدی آخه
Nasibe Mousavi: (11:14 PM) کاش می دونستم که خوبی و بعد با خیال راحت می خوابیدم. خوابم نمی بره. امشب بیشتر از هر شب دیگه ای جای خالیت معلومه.
Nasibe Mousavi: (11:14 PM) کجااااااااااااااااایی؟
Nasibe Mousavi: (11:14 PM) حااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامد
Nasibe Mousavi: (11:15 PM) دوست دارم خیلی زیاد
Nasibe Mousavi: (11:15 PM) یک بار ستاره برای کاوه نوشته بود:
Nasibe Mousavi: (11:15 PM) امروز هر چی زنگ زدم نتونستم پیدات کنم
Nasibe Mousavi: (11:16 PM) دست در کوچه و بستر حضور مانوس تو را می جوید
Nasibe Mousavi: (11:16 PM) و من نیز می جویم تو را
یک شب ساده
از سرکار برگشتم، داشت تی ام می کرد یک دسته گل بنفش خیلی زیبا روی میز نهار خوری بود و من دست به قیچی شدم و شاخه ها رو کوتاه کردم و توی گلدان کوتاه آبی رنگی گلها رو جا دادم، از اتاق که اومد بیرون مثل همیشه بعد از تی امش آرامش توی صورتش موج می زد. و من مسئولم، مسئولم که آرامش درونش رو پابرجا نگه دارم. آرامشی که طی این سالها من رو از خیلی نا آرومیهام دور کرده.
امشب شب آرومیه. لپ تاپ من خرابه و داره درستش می کنه. من هم دارم با لپ تاپش کار می کنم، جدایی نادر از سیمین رو دوباره دیدم البته من دیدم و اون شنید، بعد هم یک سری از شعرهای شاملو با صدای خودش. بعدش هم یک کم موسیقی. در این مدت گاه گاهی هم با هم حرف می زدیم از مشکلات اجتماعی جامعه مون از تفاوتهای اینجا و اونجا، از اینکه اگه یکیمون یک پدری داشت که مثل پدر نادر بهش احتیاج داشت ما الان اینجا بودیم؟
از اینکه کلا چرا اینجا هستیم البته خیلی کوتاه، این مبحث مجالی می خواهد برای خودش.
چند تا متن با موضوعات مختلف رو خوندم براش.
ساعت 12:30 شب هم تازه دست به کار آشپزی شدم، و شام رو ساعت 1:15 در همون آرامش خوردیم.
اینجور شبهای آروم رو دوست دارم.
منتظر تلفن یک دوست هم بودم که تماس گرفت و اما شب هنوز تمام نشده و من هنوز در کمال ارامش بیدارم. .
امشب شب آرومیه. لپ تاپ من خرابه و داره درستش می کنه. من هم دارم با لپ تاپش کار می کنم، جدایی نادر از سیمین رو دوباره دیدم البته من دیدم و اون شنید، بعد هم یک سری از شعرهای شاملو با صدای خودش. بعدش هم یک کم موسیقی. در این مدت گاه گاهی هم با هم حرف می زدیم از مشکلات اجتماعی جامعه مون از تفاوتهای اینجا و اونجا، از اینکه اگه یکیمون یک پدری داشت که مثل پدر نادر بهش احتیاج داشت ما الان اینجا بودیم؟
از اینکه کلا چرا اینجا هستیم البته خیلی کوتاه، این مبحث مجالی می خواهد برای خودش.
چند تا متن با موضوعات مختلف رو خوندم براش.
ساعت 12:30 شب هم تازه دست به کار آشپزی شدم، و شام رو ساعت 1:15 در همون آرامش خوردیم.
اینجور شبهای آروم رو دوست دارم.
منتظر تلفن یک دوست هم بودم که تماس گرفت و اما شب هنوز تمام نشده و من هنوز در کمال ارامش بیدارم. .
پاییز
پاییز کوچه مان، انتظار حضورت را می کشد.
دلم تنگ است، چه زود جای خالیت تمام مرا در بر گرفته، و چه سخت است این یک روز و اندی بی خبری. عزیزم روح و جسمم تو را طلب می کند، نفسهایم بی نفسهایت شمارش نمیشود، دلم برایت تنگ است.
Friday, April 20, 2012
صورتی
امشب دیر آمدم، تمرین رقص و حضور در جمع دوستان و همراه شدن با دوستی تا منزل.
ساعت 2 بامداد بود و شهر رنگ تازه ای به خودش گرفته بود. شرق شهر از آسمان تا کف زمین پر از ابرهای صورتی بود و هر چه به
شرق نزدیکتر شدم،در ابرها پنهان تر شدم و رنگ زیبای ابرها برایم فراموش نشدنی تر می شد.
، به حس و باور کودکانه سکونت خدا در آسمان، خدا امشب پایین امده بود . می شد در منبع انرژی سبکبال شد و آرزو کرد، لطافت ابرها را لمس کرد. و بهترینها را فریاد زد.
می شد جای خالی ات را این روزها پررنگ تر حس کرد، می شد عشق را در چراغهای راهنمایی دید، در بازی زیبایشان با سه رنگ زرد و قرمز و سبز و این بار همراه با صورتی.
این روزها شهر من تهران است و شهر من اینجاست.
شهر من خاکستری است و گاهی آبی، شهر من آبی است و. امشب صورتی. بود.
Subscribe to:
Posts (Atom)