روزهای اول مهاجرت و علاقه خودم به آشپزی و اشتیاق زیبا و تشویق آقای همسر، رفتن به رستورانهای متنوع این شهر و حس لذت از ارائه زیبای غذا همه و همه دست به دست هم داد تا من هرچه بیشتر به این حرفه علاقه مند بشم. هرچه بیشتر بپزم هرچه بیشتر بخوام یاد بگیرم. و هرچه بیشتر تلاش کنم.
کم کم دیدم دلم میخواد ازشون عکس بگیرم. کم کم دیدم دوست دارم دیگران هم ببینم و امروز دیگه به شدت می بینم که خیلی دلم میخواد که خیلی بیشتر از این کاربدونم.
برای همین از همسر خواهش کردم یک کلاسی متناسب پیدا کنه که کرد و من از هفته دیگه میرم که فنون سر آشپزی رو یاد بگیرم.
خیلی دوست دارم که ادامه بدم و ببینم بالاخره سر از کجا درمیارم.
البته که فکر کنم برای روحیه و حالم هم خیلی خوبه. خیلی زیاد.
البته بی انصافی نکنم که برنامه جذاب و دیدنی مستر شف هم سهم عمده ای در این تصمیم داشت.
به امید موفقیت
Wednesday, July 27, 2011
Sunday, July 17, 2011
افسردگی
افسردگی، دردی روحی که فکر می کردی محاله دچارش شی. ولی میشی. دردی که همیشه فکر می کردی مبتلا شدن بهش کار تو نیست و تو در زمره افسردگان قرار نخواهی گرفت. ولی غافل از اینکه خیر. این بیماری تصمیم داشت گریبانت رو بگیره. و خوشبختانه فعلا در حد اولیه.
مشاوره با روانشناس، با اینکه بر ام حرف تازه ای نبود ،ولی طی دو هفته گذشته خیلی به دادم رسیده، حرفهایی که خودم هم می دونستم و همه بهم می گفتند ولی از زبان یک متخصص مورد توجهم قرار گرفت.
من هیچ وقت نمیدونستم که یک ایده الیست هستم ،ولی مثل اینکه اینطوریه.
یا اینکه هیچ وقت فکر نمیکردم یک زمانی دل بدم به اینکه باید یک زمانی بپذیرم که همسر خوب و خانه داری باشم و همسرم تمام هزینه های زندگی رو تقبل کنه. که البته بی منت این کار رو می کنه. امروز پذیرفتم که البته خودش هم خیلی در این پذیرش بهم کمک کرد.
و همه این حرفها رو نوشتم برای اینکه یادم نره دوران افسردگی رو طی کردم یادم نره چه دردی رو تحمل کردم
مشاوره با روانشناس، با اینکه بر ام حرف تازه ای نبود ،ولی طی دو هفته گذشته خیلی به دادم رسیده، حرفهایی که خودم هم می دونستم و همه بهم می گفتند ولی از زبان یک متخصص مورد توجهم قرار گرفت.
من هیچ وقت نمیدونستم که یک ایده الیست هستم ،ولی مثل اینکه اینطوریه.
یا اینکه هیچ وقت فکر نمیکردم یک زمانی دل بدم به اینکه باید یک زمانی بپذیرم که همسر خوب و خانه داری باشم و همسرم تمام هزینه های زندگی رو تقبل کنه. که البته بی منت این کار رو می کنه. امروز پذیرفتم که البته خودش هم خیلی در این پذیرش بهم کمک کرد.
و همه این حرفها رو نوشتم برای اینکه یادم نره دوران افسردگی رو طی کردم یادم نره چه دردی رو تحمل کردم
Monday, July 4, 2011
تولد بابا
امروز بابا 50 ساله شد. حس جالبی بود که نیم قرن از سن بابا می گذره و من مدتهاست حس میکنم که چقدر به بودنش به شنیدن صداش و به همیشه داشتنش وابسته ام چقدر دلم برای خودش و مادرم تنگ شده. دوستتون دارم بابا و مامان گلم.
Thursday, June 30, 2011
زادروزت فرخنده باد
در این سالهای کم در کنارت. لجظه لحظه آموختم. آموختم که با تو بودن هر چند که مرا از تمام سالهای عمرم و از همه یافته هام دور کرده است، اما برایم دنیایی را به همراه داشته است که بی تو مقدور نبود.
دنبال دستت گشتم. لمسش کردم و تو در اوج خواب و در اوج خرناس شبانه. فشردی دستم را و این یعنی که در هر لحظه مرا حس می کنی و این یعنی زندگی. یعنی امید. یعنی هر چه امروز داریم بهترین است و شکر گذارم از همه این بهترینهای با تو.
صدای چه چه پرنده ها، طلوع زیبای این مرز و بوم ،همه و همه به من صبح را نشان داد، صبح زاد روز تورا. امروز 36 سال از عمرت می گذرد و من پنجمین سال است که فرخنده باد را برایت سر می دهم.
از اینکه در همچین روزی به تو تبریک گفتم و از اینکه شروع شد رابطه ای که شاید هر دوی ما به دنبالش می گشتیم. خوشحالم.
زادروزت فرخنده باد عزیزم. برایم بمانی تا بتوانم برایت بهترین باشم.
دنبال دستت گشتم. لمسش کردم و تو در اوج خواب و در اوج خرناس شبانه. فشردی دستم را و این یعنی که در هر لحظه مرا حس می کنی و این یعنی زندگی. یعنی امید. یعنی هر چه امروز داریم بهترین است و شکر گذارم از همه این بهترینهای با تو.
صدای چه چه پرنده ها، طلوع زیبای این مرز و بوم ،همه و همه به من صبح را نشان داد، صبح زاد روز تورا. امروز 36 سال از عمرت می گذرد و من پنجمین سال است که فرخنده باد را برایت سر می دهم.
از اینکه در همچین روزی به تو تبریک گفتم و از اینکه شروع شد رابطه ای که شاید هر دوی ما به دنبالش می گشتیم. خوشحالم.
زادروزت فرخنده باد عزیزم. برایم بمانی تا بتوانم برایت بهترین باشم.
Wednesday, June 22, 2011
شب یلدا و حافظ
دیشب شب یلدا بود و انرزی این روزهای من که همه داره هدر میره، این روز به دادم رسید و کرسی و هندوانه ای و آجیلی و شب یلدایی ردیف کردیم و با دوستان دور هم جمع شدیم و حافظ خواندیم.
حافظ به آقای همسر:
دیدم بخواب دوش که ماهی بر آمدی / کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد/ ای کاش هر چه زودتر از در آمدی
ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من / کز در مداح با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار بخواب بدیدی دیار خویش/ تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زر و زو ار آمدی به دست / آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا/ هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم/ مظلومی ار شبی بدر داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق/ دریا دلی بجوی و دلیری سر آمدی
آنکو ترا به سنگدلی رهنمون / ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم/ مقبول طبع شاه هنر پرور آمدی
فکر می کنم من هم اولین دعای آقای همسر شدم
حافظ به من:
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم/ هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من / در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود / در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند / هر چند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد / کز ساکنان در گه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد بتخت بخت / با جام می به کام دوستان شدم
از آنزمان که فتنه چشمت به من رسید / ایمن ز شر فتنه آخر زمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست/ بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا / باز آ که من به عفو گناهت ضمان شدم
ببینیم چی میشه زمستون امسالمون. !
حافظ به آقای همسر:
دیدم بخواب دوش که ماهی بر آمدی / کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد/ ای کاش هر چه زودتر از در آمدی
ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من / کز در مداح با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار بخواب بدیدی دیار خویش/ تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زر و زو ار آمدی به دست / آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا/ هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم/ مظلومی ار شبی بدر داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق/ دریا دلی بجوی و دلیری سر آمدی
آنکو ترا به سنگدلی رهنمون / ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم/ مقبول طبع شاه هنر پرور آمدی
فکر می کنم من هم اولین دعای آقای همسر شدم
حافظ به من:
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم/ هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من / در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود / در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند / هر چند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد / کز ساکنان در گه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد بتخت بخت / با جام می به کام دوستان شدم
از آنزمان که فتنه چشمت به من رسید / ایمن ز شر فتنه آخر زمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست/ بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا / باز آ که من به عفو گناهت ضمان شدم
ببینیم چی میشه زمستون امسالمون. !
دعای این روزهای من
یادمه قدیم ترها، یعنی حتی تا 6 ماه پیش، وقتی می خواستم دعا کنم یا آرزو، خودم آخرین نفر یودم. همیشه خانواده و دوست و آشنا اول می اومدند جلوی چشمام و از ذهنم رد می شدند و شاید حتی بعضی وقتها نوبت به خودم نمیرسید، ولی الان...
الان اولین کسی که براش دعا می کنم و از خدا و از کائنات و از... براش خواسته ای دارم ،خودم هستم، بعد هم حامد و خانواده. و حتی بعضی وقتها انقدر انرژی ام کمه که به خانواده هم نمیرسه همونجا به خودم ختم میشه.
روزگار عوض میشه و امیدوارم دوباره روزی برسه که بتونم برای خودم اخرین نفر دعا کنم ،البته که امیدوارم همه کسانی که در معرض دعای من قرار دادند در بهترین شرایط باشند ولی خواستن خوبیها برای آدمها روح منو آروم می کنه، حتی اگه خوبیها رو دارند بیشتر داشته باشند، ولی این کار برام سخت شده و امیدوارم زودتر به شرایط عافیت برسم که این کار برام آسان بشه و از پسش بر بیام.
خدایا کمکم کن که خواسته های امروزم به حدی بر آورده بشه که باز هم بتونم برای همه دعا کنم و بعد برم سراغ خودم.
خدایا............ بذار باورت کنم. بهت احتیاج دارم
الان اولین کسی که براش دعا می کنم و از خدا و از کائنات و از... براش خواسته ای دارم ،خودم هستم، بعد هم حامد و خانواده. و حتی بعضی وقتها انقدر انرژی ام کمه که به خانواده هم نمیرسه همونجا به خودم ختم میشه.
روزگار عوض میشه و امیدوارم دوباره روزی برسه که بتونم برای خودم اخرین نفر دعا کنم ،البته که امیدوارم همه کسانی که در معرض دعای من قرار دادند در بهترین شرایط باشند ولی خواستن خوبیها برای آدمها روح منو آروم می کنه، حتی اگه خوبیها رو دارند بیشتر داشته باشند، ولی این کار برام سخت شده و امیدوارم زودتر به شرایط عافیت برسم که این کار برام آسان بشه و از پسش بر بیام.
خدایا کمکم کن که خواسته های امروزم به حدی بر آورده بشه که باز هم بتونم برای همه دعا کنم و بعد برم سراغ خودم.
خدایا............ بذار باورت کنم. بهت احتیاج دارم
Sunday, June 19, 2011
این روزها
این روزها بیکاری خیلی بهم فشار اورده ،اینکه اونچیزی نیستم که دوست دارم، داره اذیتم می کنه، اقای همسر رو هم تحت فشار می ذارم که اصلا چرا من اومدم اینجا و از این حرفها. ولی می دونم که درست میشه و یک روزی نوبت منه که همراهیهای امروزش رو جبران کنم.
دو تازه مهاجر هم همراهمون هستند که فقط دعا می کنم به هم ریختگی امروز من آزرده و سر خورده شون نکنه که البته هوشمند تر از این حرفها هستند. البته بی شک برای من نگرانند.
این روزها روزهای سختیه و گذروندنش برای خودم عجیب. و تازه.
این روزها برای من همون دختر سخت کوش ،حتی بیرون رفتن از خونه سخته، دارم تلاش می کنم این روزها هرچه توان دارم که در خونه می تونم استفاده کنم، بهترین استفاده ها رو بکنم ،تا کار پیدا کنم یا درس خوندن رو شروع کنم.
این روزها داغونم. این روزها مرز بین نیازهای طبیعی مثل غذا خوردن خودم رو هم گم کردم ،این روزها دنبال خواسته هام می گردم. این روزها دنبال یک دختر سخت کوش می گردم که بتونه راه بهتری برای خودش پیدا کنه.
این روزها خوبه چون تکراری نیست، این روزها خوبه چون من دارم ساخته میشم، ولی بده چون نمیفهمم که دارم ساخته میشم. حس می کنم دارم پیر و نحیف و داغون میشم. خب من هم یک روز می فهمم که این روزها برام واقعا خوب بوده یا بد؟
دو تازه مهاجر هم همراهمون هستند که فقط دعا می کنم به هم ریختگی امروز من آزرده و سر خورده شون نکنه که البته هوشمند تر از این حرفها هستند. البته بی شک برای من نگرانند.
این روزها روزهای سختیه و گذروندنش برای خودم عجیب. و تازه.
این روزها برای من همون دختر سخت کوش ،حتی بیرون رفتن از خونه سخته، دارم تلاش می کنم این روزها هرچه توان دارم که در خونه می تونم استفاده کنم، بهترین استفاده ها رو بکنم ،تا کار پیدا کنم یا درس خوندن رو شروع کنم.
این روزها داغونم. این روزها مرز بین نیازهای طبیعی مثل غذا خوردن خودم رو هم گم کردم ،این روزها دنبال خواسته هام می گردم. این روزها دنبال یک دختر سخت کوش می گردم که بتونه راه بهتری برای خودش پیدا کنه.
این روزها خوبه چون تکراری نیست، این روزها خوبه چون من دارم ساخته میشم، ولی بده چون نمیفهمم که دارم ساخته میشم. حس می کنم دارم پیر و نحیف و داغون میشم. خب من هم یک روز می فهمم که این روزها برام واقعا خوب بوده یا بد؟
Subscribe to:
Posts (Atom)