Tuesday, August 7, 2012
و من سی ساله شدم
و من سی ساله شدم. بی چون و چرا.
حس جالبی دارم. حس می کنم زندگی رو میشه به سه دوره تقسیم کرد.
دوره اول صفر تا سی سالگی.
دوره دوم سی سالگی تا 50 یا 60 سالگی و دوره سوم هم بقیه راه.
حس خوبی دارم . حس هیجانهای همیشگی و دوست داشتنی ام اومده سراغم.
یه کمی توی راه دلم تنگ بود و با صدای بلند و تنها توی ماشین گریه کردم.
ولی بیشتر خوشحال بودم. نمیدونم چرا بی خود و بی جهت یا با دلیل.
حس می کنم حالا وقتشه که یک سری کار جدید رو شروع کنم. و اینکه این دوره دوره ای هست که قراره مادر شم، دنیا رو بیشتر بگردم. برای حامد همسر بهتری باشم. برای پدر و مادرم فرزند بهتری، برای خواهرم خواهر بهتری. و کلا آدم بهتری باید باشم. سخته ولی باید بشه.
قراره که درسم رو ادامه بدم. و باید بتونم.
حس خوبی دارم.
خوشحالم.
فعلا فقط همین
حامد و سی سالگی من.
وقتی به گذشته و به تو فکر می کنم تصاویر مشخصی به یادم می آد، شخصیتی که تو رو با اون ها شناختم: قیافه تخس، صدای پر انرژی، لحن رک و کمی شیطون. شخصیتت طوری بود که من رو به خودش جلب کرد. تو گرچه در ارتباط برقرار کردن خیلی قوی و راحت بودی اما می دونستی چطوری فاصله ات رو با بقیه حفظ کنی و این یکی از نکات مثبتی بود که من در تو شناختم. جسارت و شجاعتت هم برای من تحسین برانگیز بود. از همون اول معلون بود که آدم مستقلی هستی و برای خودت حاشیه و حریم و قلمرو خاصی داری که مخصوص توست. به قول نوید، یکی از معدود خانم هایی بودی که می تونستی خودت تصمیم بگیری و این، دقیقا شروع آشنایی ما بود.
کمی بعدتر، وقتی در اصفهان همدیگر رو دیدیم اولین دیدار ما شکل گرفت. گرچه اون دوران من از نظر کاری شرایط خیلی سختی رو پشت سر می گذاشتم. ارتباط ها و تماس های بعدی، هر چه بیشتر ما رو به هم نزدیک کرد و من رو که گرچه به خاطر برنامه مهاجرت از ایران برای ارتباط با خانم ها محتاط شده بودم، آرام آرم به سمتی سوق داد که تصمیم خودم رو گرفتم. تمام این ویژگی های تو، جسارت و شجاعت و خط شکن بودنت که بعد ها در تو شناختم شخصیتی رو برای من تصویر می کرد که ازش نمی تونستم بگذرم. شخصیتی که الان همسر منه.
الان که به اون دوران که با هم ارتباط داشتیم و داشتیم آرام آرام همدیگه رو می شناختیم فکر می کنم، به زمان هایی که تلاش می کردم باهات دوست شم، به همه اون تماس های بعد از ارسال خبرنامه، به اس ام اس های کاری و غیر کاری، انگار که دارم به یک تاریخ نگاه می کنم. من کمی قبل تر از اون از خدا یا همون نیروی حاضر در هستی خواسته بودم که حالا دیگه کسی رو به من نزدیک کنه که بتونه همسر خوب آینده من باشه و این تو بودی که دنیا به من معرفی کرد.
ما لحظات تلخ و شیرین زیادی رو با هم تجربه کردیم: از بام تهران گرفته تا منیره، تا اوسون، تا نمایشگاه خودرو و پلاستیک، تا میدان فاطمی، تا عوارضی تهران کرج، تا شیراز، تا تخت جمشید، تا نیلوفر های تخت جمشید، تا حافظ و سعدی، تا موزه مادام توسو!، تا فست فود نادر، تا اصفهان، تا جلفا و کلیسای وانگ، تا خوان گستر، تا مهتاب، تا اکباتان، تا فاز ۳ و تمامی لحظه های تلخ و شیرینی که اونجا با هم سپری کردیم .....
زندگی اولش سخت بود خیلی سخت برای هردومون. تا به اخلاق و رفتار های هم عادت کنیم به هر دومون خیلی سخت گذشت. یادته بهت می گفتم ما مثل رو تا چرخ دنده بزرگ از سنگ خارا می مونیم که هنوز دنده هاشون توی هم نیافتاده و برای همین فعلا دنده ها به هم می خورن و جرقه می زنن و سر و صدا می کنن. خوشحالم که خیلی از اون ناراحتی های اولیه دیگه حل شده و دیگه به همدیگه و اخلاق هم وارد شده ایم و دیگه خیلی از مشکلات بینمون رو حل کرده ایم. خب ما هر دومون حرف حرف خودمون بود و با وجود نقاط شباهت زیاد، تفاوت های بسیاری هم داشتیم و داریم.
و بعد هم مهاجرت و خوبی و بدی های اون.
عزیزم می دونم که تو اینجا به دلایل مختلف سختی ها و تلخی های زیادی رو تجربه کرده ای و یا داری می کنی اما باور دارم که اگه قوی باشی که هستی مثل همون خاطره هایی که من از سختی های بسیار اوایل زندگیمون تنها در گوشه ای از یادم مونده، روزی تمام اینها به خاطرات تلخ گذشته ای برای موفقیت های آینده تبدیل می شه که تنها یادشون می کنیم و بهشون می خندیم.
* * * *
و تو امروز وارد دهه سی سالگی خودت می شی. دهه ای که برای خیلی از خانم ها به منزله یک نقطه عطفه. گذر از مرز جوانی به پختگی. سنی که شاید معنی مشابهی چون چهل سالگی برای مردان داشته باشه.
و من در این زمان برای تو تنها شادی و آرامش روح رو آرزو می کنم که امیدوارم هر چه زودتر بهش برسی و گرمای وجودت همچون همیشه گرمابخش جمع خانوادگیمون باشه که ممکنه به زودی اعضای جدیدی رو به عضویت بپذیره.
دوستت دارم
حامد
۱۶ مرداد ۱۳۹۱ شمسی
Wednesday, July 18, 2012
و من وابسته ام
و من وابسته ام.
وابسته ام به تئاتر، به موسیقی، به ادبیات، به سینما، به خطاطی، به تذهیب، به مینیاتور، به قلم کاری، به خاتم کاری، به مینا کاری. به نقش قالی، به نقشهای گلیم و گبه
وابسته ام به ستاره های کویر، به تپه ماهورهای کویر، به لاله های گریان کوهرنگ، به غارهای کهن، به قله های مرتفع، به گرمای جنوب، به سبزی شمال، به دریای خزر، به خلیج فارس، به شقایقهای الموت
وابسته ام به عالی قاپو، به سی و سه پل، به حافظیه، به تخت جمشید، به نقش رستم، به پاسارگاد، به منار جنبان، به چهل ستون، به باغ شازده، به الی گلی، به آتشکده، به عمارت کلاه فرنگی، به طوس، به حمام فین، به باغ ارم.
وابسته ام به همه اینها و با این همه اینجایم. و من نمیدانم از اینجا چه میخواهم.
Sunday, June 17, 2012
گریه
از وقتی رفته بودم سفر ایران و برگشته بودم حالم خیلی بهتر بود. و البته هنوز هم خیلی بهتر هست.
ولی امشب نمیدونم چرا ولی یهو دلم باز شد و گریه کرد. دلم گفت باز هم که جقدر دوست داشتم که ایران بود و چقدر دلش می خواد یک قدمی برداره، برای ارتقا در کشورش برای بهبود.
امشب اشکم در اومد و فکر کنم حامد هم کلی تعجب کرد از این اشک من، فکر کنم انتظارش رو نداشت.
ولی اشکها بی اختیار من اومدند و بعض بی اختیار من ترکید.
من کی می تونم برای ایران کاری بکنم.
کی؟
Wednesday, June 13, 2012
وضو
امروز توی نهار خوری شرکت با لیوان قهوه ام خوردم زمین دست راستم کلا کثیف شد هم قهوه ریخت روش هم به زمین مالیده شد و البته که کمر و پام هم کبود شد.
تا زمین رو تمیز کنم، یه کم طول کشید.
بعد رفتم که دستم رو بشورم. دستم از مچ تا ارنج باید شسته می شد. دست چپم رو پر از آب کردم و ریختم روی آرنج دست راست. صدای اب، زلالی آب ، ریختن اب روی آرنج، حس غریب و کهنه ای بهم داد که دوستش داشتم، شاید دلم برای وضو گرفتن تنگ شده بود. شاید.
ولی حس خوبی بهم داد حسی که من رو یاد کودکی و انداخت.
Tuesday, June 12, 2012
میدان نقش جهان
خبری خواندم پیرامون احتمال حذف میدان نقش جهان، از فهرست میراث فرهنگی جهان.
دلم گرفت، دلم رفت به میدان نقش جهان و چقدر تنگ شد.
دلم برای استخر میانی و فواره های زیبایش که پر هستند از خاطرات کودکی.
دلم برای حجره های مینا کاری، دلم برای رنگهای آبی مینا، دلم برای تماشای طولانی مدت دستان زیبای استاد کار مینا.
دلم برای دستان رنگی استاد قلم کار
دلم برای چشمان کم سو شده استاد خاتم کار
تنگ است.
دلم هوای دالان مسگرها را کرده با آن صدای بلند اما دلچسب. صدایی که مرا با خود به عمق هر تراش می برد تا جایی که صدای سیمرغ داخلی سینی مسی را می شنیدم و طعم شراب جامهای تراش شده را می چشیدم.
دلم رفت به کناره میدان به نقره سرای حاجی اهتمام. چه خوش تراشه های دستان پرتوانش را روی میز خانه تماشا می کنم.
دلم رفت به عالی قاپو، خواهرم گوشه ای نجوا کرد و من گوشه دیگر پاسخش دادم.
پلکان خاطره انگیز را بالا رفتم ، بالکنش، حوضچه آب بندی شده اولینش، نمای گبند مسجد میدان را دیدم، شاید صدای اذان را هم شنیدم ، آری شنیدم.
اتاق موسیقی اش، نقشهای زیبای موروثی که دیگر هیچ مرمت کاری هنر مرمتش را به ارث نبرده است.
باز به میدان آمدم، میان حجره ها قدم زدم، گز خریدم و پولکی، دویدم. دویدم و چرخیدم و به آسمان نگریستم،
نوای زیبای اواز از مسجد شیخ لطف اله گوشم را نوازش داد ، چه نوایی و چه بنایی.
دلم تنگ شد ، کاش هنوز کودکی بودم بی دغدغه امروز،
من جوانی هستم با دغدغه امروز، و برای هر آنچه که می توانم فریاد بر می آورم ، مبارزه می کنم، می نویسم. شاید روزگاری ما هم پیروز شویم.
Subscribe to:
Posts (Atom)