چقدر این روزها من ضد و نقیضم.
چقدر نوشتم امروز ،فردا، این هفته ، این ماه باید این کار رو بکنم اما نکردم.
چقدر به خیال خودم مصمم به انجام کاری شدم و چه زود فراموشش کردم.
این منم؟ نه این من نیستم. دختری با اراده بودم . امروز دختری بی اراده.
باید درستش کنم باید بهتر از قبل بشی حتی.
و باز می دانم ماه دیگر که به این نوشته می نگرم . تکرار می کنم که من چقدر ضد و نقیض شده ام.
Sunday, February 19, 2012
من
در من منی وجود دارد که پیوسته بین من امروز و من دیروزم در حال برقراری تعادل هست و من به دنبال منی هستم که نه من امروز است و نه من دیروز
Monday, January 30, 2012
فال
وقتی که از ته دل دلت می خواد که مامان باشی، البته قبلا هم دلم میخواست حتی یکبار خواب دیده بودم که بچه دار شدم و شیرش هم دادم، صبحش که برای مادر همسر تعریف کردم انگار واقعا شیرش داده بودم.
الان خیلی بیشتر از قبل به این مساله فکر می کنم، و آقای همسر هم فکر می کنم بیشتر از قبل به این فکر افتاده.
حالا در همین وقت هم مامانت بگه راستی یک فال قهوه گرفتم - فکر می کنم با دوستان دور هم نشستند و یک تفریحی کردند - بهم گفتن که یک نسیم نامی یا شبیه به این از نزدیکات، کنارش یک جوجه افتاده.
جوجه مامان وقتی که شکل بگیری و به دنیا بیای جقدر شاید بخندی به این حرفهای امروز ما و وقتی بزرگ شی چقدر برات جالبه که چقدر همه منتظر اومدنت بودند.
پی نوشت: نسیم دوستم بارداره و داره به زودی ما رو خاله می کنه.
الان خیلی بیشتر از قبل به این مساله فکر می کنم، و آقای همسر هم فکر می کنم بیشتر از قبل به این فکر افتاده.
حالا در همین وقت هم مامانت بگه راستی یک فال قهوه گرفتم - فکر می کنم با دوستان دور هم نشستند و یک تفریحی کردند - بهم گفتن که یک نسیم نامی یا شبیه به این از نزدیکات، کنارش یک جوجه افتاده.
جوجه مامان وقتی که شکل بگیری و به دنیا بیای جقدر شاید بخندی به این حرفهای امروز ما و وقتی بزرگ شی چقدر برات جالبه که چقدر همه منتظر اومدنت بودند.
پی نوشت: نسیم دوستم بارداره و داره به زودی ما رو خاله می کنه.
قاصدک
امروز موقع رانندگی، قاصدکها توجهم رو خیلی جلب کردند، انگار امروز شهر، شهرِ قاصدکها بود. به یاد بچگی تند تند باهاشون آرزو می کردم.
آخ که چقدر آرزو داشتم امروز. این نشون میده که هستم. چند وقتی بود که از آرزو تهی شده بودم یا آرزو کردن یادم رفته بود. چه خووووووووووووب که آرزو دارم . اون هم توی این هوای بارونی تابستون.
آخ که چقدر آرزو داشتم امروز. این نشون میده که هستم. چند وقتی بود که از آرزو تهی شده بودم یا آرزو کردن یادم رفته بود. چه خووووووووووووب که آرزو دارم . اون هم توی این هوای بارونی تابستون.
Saturday, January 28, 2012
روشنگری
اگر گاه گداری از من گله ای می شنوید از این مهاجرتی که کردم. از این که چرا دورم از کشورم دلیل بر نارضایتی نیست.
شایسته است که بگویم دغدغه های من برای جایی که متولد شدم جایی که سرزمین من است از پس آشناییهایم با آرامش و اعتبار رشد عجیبی داشته
اینکه من اینجا وضعیت معلولین این کشور رو می بینم، اینکه یک کسی که نه دست داره و نه پا به تنهایی از پس نیازهای اولیه و حتی بیشتر خودش بر میاد منو خوشحال میکنه منو راضی میکنه اما برای آدمهای این سرزمین. اما بهم حق بدین که دلم بگیره از اینکه کشور من چندین برابر معلولین اینجا، جانبازانی داره که برای همون سرزمین به این روز افتادند اما حتی امکان رد شدن از خیابون رو بدون کمک ندارند . پس آرامش اینجا من رو به فکر بیشتری نسبت به میهنم وا می داره.
اینکه من اینجا روزی نمیشه که عده ای خانم و آقای بالای 80 سال رو سوار ون، شاد و خندان نبینم که گویای اینه که یا دارن به تفریح میرن و یا از تفریح بر می گردند و وقتی متوجه میشی که این تفریحات براشون به صورت رایگان هست ،خوشحال میشی برای اینکه قراره اینجا پیر شی. خوشحال میشی برای آدمهای اینجا که چقدر آرامششون زیاده در این سن و چقدر با ارامش به استقبال آخر این دوره خواهند رفت. و من در پس تمام این خوشحالیها دلم میگیره برای تمام مادر بزرگان و پدر بزرگان پیری که اگر هم پس اندازی دارند باید برای مراسم عقد این نوه و پاگشای اون نوه نگهش دارند و جایی برای تفریح خودشون نمی ذارند مگر اینکه همون بچه ها و نوه ها براشون وقت بذارند که اونها هم گرفتارتر از اینها. و این کشور و در آمد این کشور هست که شاید بتونه به من یا به امثال من کمک کنه، در حد توانمون ،این امکانات رو به صورت رایگان برای این عزیزان فراهم بیاریم.
اینکه من اینجا احترام کارمند و کارفرما رو میبینم و اینکه چرا در کشور من این احترام و این رفتار مثبت متقابل حفظ نمیشه اجازه نمیده من فقط و فقط خوشحال باشم و خدا رو شکر کنم که آخ جون که اینجا هستم و هیچ دغدغه و نارضایتی برای مردمم نداشته باشم.
اینجا بودن من به من کمک کرده که تواناییهایی رو توی خودم کشف کنم که با امکانات همین جا بتونم رشدش بدم و در نهایت برای همین جا و بیشتر برای مردم کشورم به کار بندازم.
پس اینجا بودنِ من، من رو راضی میکنه و خوشحالم از این مهاجرت اما نه اینکه بگم من خوشحالم من خودم رو از اون همه گرفتاری نجات دادم پس دیگه همینه.
نه هرگز نمیگم ،به هیچ قیمتی.
من خوشحالم برای اینکه به همراه عزیز زندگیم در جایی پر از آرامش زندگی می کنم. و خوشحالم چون تمام تلاشم رو می کنم که تمام چیزهایی که من در این سوی دنیا یاد می گیرم رو روزی در حد توانم در سرزمینم پیاده خواهم کرد.
من تمام تلاشم رو برای زندگی مشترک می کنم، اما من بدون دغدغه دیگران زنده نیستم.
شایسته است که بگویم دغدغه های من برای جایی که متولد شدم جایی که سرزمین من است از پس آشناییهایم با آرامش و اعتبار رشد عجیبی داشته
اینکه من اینجا وضعیت معلولین این کشور رو می بینم، اینکه یک کسی که نه دست داره و نه پا به تنهایی از پس نیازهای اولیه و حتی بیشتر خودش بر میاد منو خوشحال میکنه منو راضی میکنه اما برای آدمهای این سرزمین. اما بهم حق بدین که دلم بگیره از اینکه کشور من چندین برابر معلولین اینجا، جانبازانی داره که برای همون سرزمین به این روز افتادند اما حتی امکان رد شدن از خیابون رو بدون کمک ندارند . پس آرامش اینجا من رو به فکر بیشتری نسبت به میهنم وا می داره.
اینکه من اینجا روزی نمیشه که عده ای خانم و آقای بالای 80 سال رو سوار ون، شاد و خندان نبینم که گویای اینه که یا دارن به تفریح میرن و یا از تفریح بر می گردند و وقتی متوجه میشی که این تفریحات براشون به صورت رایگان هست ،خوشحال میشی برای اینکه قراره اینجا پیر شی. خوشحال میشی برای آدمهای اینجا که چقدر آرامششون زیاده در این سن و چقدر با ارامش به استقبال آخر این دوره خواهند رفت. و من در پس تمام این خوشحالیها دلم میگیره برای تمام مادر بزرگان و پدر بزرگان پیری که اگر هم پس اندازی دارند باید برای مراسم عقد این نوه و پاگشای اون نوه نگهش دارند و جایی برای تفریح خودشون نمی ذارند مگر اینکه همون بچه ها و نوه ها براشون وقت بذارند که اونها هم گرفتارتر از اینها. و این کشور و در آمد این کشور هست که شاید بتونه به من یا به امثال من کمک کنه، در حد توانمون ،این امکانات رو به صورت رایگان برای این عزیزان فراهم بیاریم.
اینکه من اینجا احترام کارمند و کارفرما رو میبینم و اینکه چرا در کشور من این احترام و این رفتار مثبت متقابل حفظ نمیشه اجازه نمیده من فقط و فقط خوشحال باشم و خدا رو شکر کنم که آخ جون که اینجا هستم و هیچ دغدغه و نارضایتی برای مردمم نداشته باشم.
اینجا بودن من به من کمک کرده که تواناییهایی رو توی خودم کشف کنم که با امکانات همین جا بتونم رشدش بدم و در نهایت برای همین جا و بیشتر برای مردم کشورم به کار بندازم.
پس اینجا بودنِ من، من رو راضی میکنه و خوشحالم از این مهاجرت اما نه اینکه بگم من خوشحالم من خودم رو از اون همه گرفتاری نجات دادم پس دیگه همینه.
نه هرگز نمیگم ،به هیچ قیمتی.
من خوشحالم برای اینکه به همراه عزیز زندگیم در جایی پر از آرامش زندگی می کنم. و خوشحالم چون تمام تلاشم رو می کنم که تمام چیزهایی که من در این سوی دنیا یاد می گیرم رو روزی در حد توانم در سرزمینم پیاده خواهم کرد.
من تمام تلاشم رو برای زندگی مشترک می کنم، اما من بدون دغدغه دیگران زنده نیستم.
Friday, January 27, 2012
گوگل و عکسهای دلتنگی
هیچ وقت فکر نمیکردم، عکس درکه و دربند و توچال رو گوگل کنم و اشک توی چشمام حلقه بزنه و اگه توی شرکت نبودم زار زار گریه کنم
Sunday, January 22, 2012
برف
و باز در آن سوی این کره خاکی شهرهافرشی با دانه های سفید آسمانی پهن می کنند و ما برای همیشه حضورمان در این سوی دنیا محرومیم از اینکه بیدار شویم و سرمای برف تنمان را بلرزاند و پرده را کنار بزنیم سفیدی برف چشممان را نوازش دهد
برف، پنجره، صندلی، بخاری گرم، چای و موسیقی. فکر کنم کم کم ارزویم باشد.
دلم تنگه برای همه روزهای گذشته و نگاهم به آینده نگاهی سرد و بی اعتماده، این روزها حال خوشی ندارم دوباره
برف، پنجره، صندلی، بخاری گرم، چای و موسیقی. فکر کنم کم کم ارزویم باشد.
دلم تنگه برای همه روزهای گذشته و نگاهم به آینده نگاهی سرد و بی اعتماده، این روزها حال خوشی ندارم دوباره
Subscribe to:
Posts (Atom)