Sunday, January 22, 2012

دلم گرفته

نمیدونم چرا این روزها دوباره دلم زیاد میگیره ،دلم از رئیسم که کار کردن باهاش رو اصلا دوست ندارم، دلم از خودم ،دلم از این کشوری که دارم توش زندگی می کنم ،دلم از اینکه اصلا چرا باید مهاجرت می کردیم ،سوالی که دوباره ذهنم رو به خودش مشغول می کنه، از آدمهایی که اینور دنیا باهاشون آشنا شدیم و دلمون رو شکستند ،از خیلی چیزها دلم میگیره ،خیلی چیزها.
کاش این اعتماد به نفس من که رفته دوباره برگرده، کاش بشم همون آدم قبلی، با اراده ،مصمم ، کاش دوباره بتونم بایستم. بدون اینکه به کسی یا به چیزی وابسته باشم.
این روزها اگه اقای همسر و خانم برادرش نبودند شاید خیلی بهم سخت تر می گذشت.
این روزها نیاز دارم به خود قبلی ام خیلی زیاد. کاش بشه که دوباره برگرده.

Friday, January 20, 2012

یک شب ساده

از سرکار برگشتم، داشت تی ام می کرد یک دسته گل بنفش خیلی زیبا روی میز نهار خوری بود و من دست به قیچی شدم و شاخه ها رو کوتاه کردم و توی گلدان کوتاه آبی رنگی گلها رو جا دادم، از اتاق که اومد بیرون مثل همیشه بعد از تی امش آرامش توی صورتش موج می زد. و من مسئولم، مسئولم که آرامش درونش رو پابرجا نگه دارم. آرامشی که طی این سالها من رو از خیلی نا آرومیهام دور کرده.
امشب شب آرومیه. لپ تاپ من خرابه و داره درستش می کنه. من هم دارم با لپ تاپش کار می کنم، جدایی نادر از سیمین رو دوباره دیدم البته من دیدم و اون شنید، بعد هم یک سری از شعرهای شاملو با صدای خودش. بعدش هم یک کم موسیقی. در این مدت گاه گاهی هم با هم حرف می زدیم از مشکلات اجتماعی جامعه مون از تفاوتهای اینجا و اونجا، از اینکه اگه یکیمون یک پدری داشت که مثل پدر نادر بهش احتیاج داشت ما الان اینجا بودیم؟
از اینکه کلا چرا اینجا هستیم البته خیلی کوتاه، این مبحث مجالی می خواهد برای خودش.
چند تا متن با موضوعات مختلف رو خوندم براش.
ساعت 12:30 شب هم تازه دست به کار آشپزی شدم، و شام رو ساعت 1:15 در همون آرامش خوردیم.
اینجور شبهای آروم رو دوست دارم.
منتظر تلفن یک دوست هم بودم که تماس گرفت و اما شب هنوز تمام نشده و من هنوز در کمال ارامش بیدارم. .

Wednesday, January 18, 2012

من و خواسته های درونم

شاید هوایی شدم . شاید خیلیها فکر کنند که ثبات روحیم رو از دست دادم ،ولی از ته دل حس می کنم این جایگاهی که امروز دارم اونی نیست که باید داشته باشم. نه از نظر بالا و پایین. از نظر اینکه دلم میخواد یک چیز دیگه باشم. این شاید برای زندگیمون هم بهتر باشه. شاید بهتره که یک تغییری بدم .
مدتهاست حس می کنم رسالت خودم رو در مورد خودم، زندگیم، همسرم، جامعه ای که توش زندگی می کنم، جامعه ای که توش به دنیا اومدم رو می دونم.
امیدوارم اونی که داره هر روز منو مشغول خودش می کنه درست باشه.
به امید اینکه سال آینده که می خوام در این ماه سال چیزی بنویسم. بنویسم که الان در راه رسالتم دارم قدم بر می دارم.
و باید در راهش اول برای دانشگاه اقدام کنم . امیدوارم بتونم موفق باشم.

گذشته در مقابل آینده

وقتی مهاجرت می کنی، داری گذشته ات رو فدای ایندت می کنی، آیا کار درستی می کنی؟ این سوالیه که من بارها و بارها از خودم پرسیدم و هنوز بی جوابم. همه میگن بعد از یک بار سفر به ایران به جوابت می رسی. یعنی میرسم؟

Tuesday, December 20, 2011

سفر طولانی

خیلیها می گن زده به سرتون، خیلیها می گن خیلی شجاعید. خیلیها می گن ایول چه خوب کاری می کنید.
اما ما با همه وجود دوست داریم این سفر رو بریم، از ملبورن تا پرت در خودروی شخصی. رفت 4000 کیلومتر و برگشت هم.
تصمیم گرفتیم تا قبل از بچه دار شدن، دلی به دریا بزنیم و تجربیاتمون رو افزایش بدیم.
هر دومون می دونیم وقتی برگردیم تفاوت داریم با امروزمون، هر دومون می دونیم خوابیدن در بیابانی که نشانی از زندگی توش نیست می تونه کمی ترسناک و شاید کمی خطرناک باشه، و می دونیم که ما باز هم داریم میریم که یاد بگیریم.
آقای همسر می شینه و هر شب قسمتی از این سفر رو برنامه ریزی می کنه، و چه لذتی می بره از این کار، خصوصا وقتی کشف جدیدی می کنه.
ما تصمیم گرفتیم بریم و میریم،
به امید اینکه با کوله باری از تجربیات زیبا و دوست داشتنی برگردیم

فکر می کنم پستهای بعدی سفرنامه ما باشه.

Thursday, November 24, 2011

بی حسی

خیلی وقتی هست که درست حسابی دست به قلم نشدم. این مشغله ای رو که بهم مهلت نمیده خودم رو داشته باشم. گاهی دوست ندارم
بی حسی دستم. گاه گاه بی حس شدن پای چپم و حالا که باید برای عمل برم. تمام فکر و ذکر این روزهای من باید باشه ولی تمام وقت دارم به سفری که باید در روزهای اتی و در اعاز سال 2012 میلادی بریم فکر می کنم و یا به سفرمون به ایران. دلم برای اون روزها می تپد
همیشه حس می کردم وقتی یکی از اندامم بی حس بشه و توانایی نداشته باشه تحملش برام غیر ممکن باشه. ولی الان می گم چه حس عجیبیه و چقدر من الان اماده هستم براش. امیدوارم بتونم این قدرت رو حفظ کنم.

Monday, November 14, 2011

دلتنگی های کوتاه

امروز توی هیاهوی تصمیم برای تغییر مهندسی یک قطعه، دلم هواشو کرد. توی خیالم بوسیدمش و لحظه لحظه امروزم رو منتظر دیدنش بودم. و به محض رسیدن به خونه محکم در آغوشش گرفتم. دلم می خواست همه احساس امروزم رو با پاش بریزم.