Thursday, June 9, 2011

دلم برا ی خودم تنگ شده

شده فکر کنید که همه چی رو از دست دادین و شده فکر کنید که هیچ راهی نیست برای به دست آوردن چیزهایی که دوست دارین؟ شده فکر کنید قبلا چقدر تو بهتر بودی. و حتی اون.
شده دلت بخواد که داد بزنی بگی من خودم رو میخوام. من دلم برای خودم تنگ شده. اون دختر شاداب و سر زنده، امروز تبدیل شده به یک آدم بی خود غر غرو که مثل یک ... نشسته و یکی دیگه داره خرجش رو می ده. من از خود امروزم بدم میاد.
من این زندگی اینشکلی رو دوست ندارم. من دلم برای خودم تنگ شده. نمیدونم تا کی می تونم این وضع رو تحمل کنم؟.

Wednesday, June 8, 2011

وسایل نو و دست من

سرویس خواب و بوفه جدید رو آوردند، و من اصلا از اون دسته خانمهایی نیستم که این کارها رو تنها وظیفه آقاي خونه بدونند بلکه علاقه شدیدی به نصب تیر و تخته به هم داشته و در دوران راهنمایی اصلا از تبعیض بین دختر و پسر که ما باید خیاطی و بافتنی می کردیم که البته دوست داشتم و پسرها نجاری خوشم نمی آمد. چون این یک را نیز دوست می داشتم.
شروع کردم چهارسو به دست کشو ها رو به سر هم کردن و وصل کردن تیر و تخته به هم. همچی چهارسو رو توی دستم چرخونده بودم که خودم کیف کرده بودم از اینکه کف دستم قرمز شده انقدر دارم تلاش می کنم . - بعد از دوران بی تلاشی - آقای همسر هم که شب با همت عالی خود تا نزدیکی صبح همه رو به پایان رسوند.
غرض از این همه پر حرفی. درد دستم بود که دست چپ به دست راست گفت بچش ببین من چی می کشم. و الان هر دو دست درد می کنه بد تر اینکه بری تئاتر و دلت بخواد همه بازیگرها رو تشویق کنی و هی دست بزنی.
خلاصه اینکه انگشتان هر دو دست، کف دست تا آرنج همچی دردی به خود دارد که تا کنون نداشته. اینها رو اینجا می نویسم که در روزگار سلامت یادم باشد که روزی ازش کامل بهره مند نبودم.
ضمنا تویی که دستت درد می کنه همینجوری به خودی خود ،چرا این کار رو می کن آخه دختر؟
از قدیم گفتن، چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

Love never dies

اومد نزدیک و با اون صدای گرمش توی گوشم گفت، برای چهارشنبه رزرو کردم، خوبه؟ چهارشنبه بریم اپرای Love never dies رفتیم. الان چهارشنبه شب هست و ما برگشتیم.
موسیقی فوق العاده خوب ،بازی های خوب ، صداهای بسیار خوب و طراحی دکور و نور بسیار عالی . ما دو تا رو دو ساعت و نیمی مجذوب خودش کرد.
بعد از یکسال این اولین تئاتری بود که در این خاک جدید رفتیم و چه چسبید بعد از یک روز خستگی.

Tuesday, May 24, 2011

کارهای نکرده

شاید خاصیت دوری باشه، شاید هم خاصیت بزرگ شدن، شاید هم خاصیت فارغ شدن از سخت کار کردن و وقت داشتن برای فکر کردن به این جور چیزها، الان همش فکرم اینه که چرا من هیچ وقت نرفتم روستاهای محروم معلم بشم؟ یا اینکه چرا هیچ وقت توی گروههایی که برای کودکان کار تلاش می کردند همکاری نکردم ،یا اینکه کلا چرا انقدر نبودم؟ یعنی کار من انقدر منو از چیزهای دوست داشتنی دور کرده بود؟ یا خودم دور بودم و می خوام بندازم تقصیر کارم؟

عوام

وقتی صحبت از عوام - مردم عامی جامعه - می کنی، همه کسانی که این رو از تو می شنوند ،خودشون رو جزء خواص می دونند ،ولی وقتی قراره بار خواص رو بر دوش بکشند نه خواص هستند نه عوام ،این چه حکمتیه که ما و حامعه مون گرفتارشیم؟

حوض

دلم یک حوض آبی می خواد ،پر آب، حوضی که از سال دیگه تا هر وقت که شد، ماهیهای عیدم رو بندازم توش و هواشون رو داشته باشم ،یک حوض ابی آبی

کار و سفر

اگه این یکسال کار مورد علاقه ام رو انجام داده بودم و به یک نتیجه ای از خودم رسیده بودم، حتما الان می رفتم ایران، که دلتنگیهام رو سبک کنم، ولی نمیرم تا از خودم راضی باشم.