Friday, March 1, 2013
مامان
مامانم الان توی راه اومدن به خونه ماست، در آسمان، هیچ وقت فکر نمیکردم مادرم برای رسیدن به خانه ما باید 20 ساعت در اسمان پرواز کند تا مسیر خانه مرا طی کرده باشد. اما می آید و من چه خرسندم از این حضور و چقدر دلم برای با او بودن برای مدتی، خلوت کردن و قدم زدن و حرف زدن و سکوت کردن و .. دلم برای روزهای کودکی ام چقدر تنگ شده.
خوب که فکر می کنم سالهاست که نشده که من باشم و مادرم تنها ،همیشه دوستان و فامیل و همه چی بوده که البته خوب هم بود ولی اینبار بیش از همه من هستم و مادرم.
مامان گلم منتظرتم.
دوست دارم هوارتا. امیدوارم دفعه بعد با بابا بیاین.
Wednesday, February 27, 2013
ریشه در خاک
بعضی روزها مسیر خانه تا محل کار برای من به اندازه چهار بارریشه در خاک مشیری با صدای ناظری زمان می برد.
Saturday, February 2, 2013
خودکفا
می تونه حس خوبی باشه می تونه هم نباشه. اینکه من به خاطر عجله ای که همیشه دارم یا به خاطر شخصیتم همه کارها رو ترجیح میدم خودم انجام بدم چون سریعتر انجام میدم.
که البته خب بهتره که خیلی وقتها هم به دیگران اعتماد کنم که دارم تمرین می کنم خصوصا چون کسی که باهاش زندگی می کنم خیلی قابل اعتماده.
چند روزی هست که دوست نزدیکمون اینجا پسر دار شده و من که همچی مهر پسرک به دلم نشسته تند تند ازش عکس میگیرم که لحظاتش ثبت شه. خب چه بخوایم و جه نخوایم سر پدر و مادر انقدر شلوغه که وقت این کارها رو کمتر دارند.
حالا همه اینها رو گفتم که بگم دیروز آقای همسر و خانم برادر همسر (همان جاری ) داشتند می گفتند حالا مگه نسیبه میذاره کسی عکس بگیره ازش توی اتاق زایمان. میگه دوربین رو بدین خودم پا میشه از لحظه تولد بچه از اون زاویه عکس میگیره.
یا اینکه می بینه دکتره داره طول میده میگه بده من بابا خودم بخیه هام رو می دوزم زودتر برم بیرون.
میای می بینی روز اول نسیبه راه افتاده توی بیمارستان. کارهاش رو خودش می کنه.
همه اینها جنبه طنز داشت ولی یک جورایی ته دلم خوشم اومد که دیگران هم حالا چه به خنده چه در واقعیت این خودکفایی من رو قبول دارند همچی چسبید بهم.
Sunday, January 20, 2013
زلزله
برام خیلی مهم بود توی سفر هر چند کوتاهم به ایران، سری بزنم به شمال غرب ایران به جاهایی که زلزله اومده برم و از نزدیک وضعیت روستاها رو ببینم و کمک رو هم با خودم ببرم. کمکی که به همت ایرانیان ملبورن جمع شده بود.
زمان می گذشت و من نتونسته بودم این برنامه رو در برنامه هام بگنجونم. دیگه هر طوری بود یک روز یکشنبه رو خالی کردم و پر از ابهام راهی فرودگاه شدم به این امید که بلیط بگیرم و برم تبریز و از همونجا خرید کنم و بار تاکسی کنم و برم ورزقان و بین مردم توزیع کنم.
فکر خام و بی تجربه.
با خودم گفته بودم اگر بلیط پیدا کنم یعنی که باید برم و اگر پیدا نکنم یعنی رفتن کار درستی نیست.
بلیط نبود. در لیست انتظار هم نفر سوم بودم. شماره تلفن یکی از کسانی که برای زلزله زده ها کمک میبره پیدا کردم. تماس گرفتم. با تعجب و کمی با تذکر گفت مگه میشه خودت تنها بری میخوای چند میلیون تومان جنس رو تنها ببری اونجا میریزن سرت و از این حرفها.
گفت کاروان ما سه شنبه شب میره و چهارشنبه میرسه اونجا.
من هم گفتم میشه چهارشنبه خودم رو بهتون برسونم؟ که موافقت کرد. همونجا بلیط رفت و برگشت برای چهارشنبه گرفتم.
انگار یک باری رو از روی دوشم برداشته بودن. حس غریبی بود.
چهارشنبه شد و رفتم. عاطفه و مصطفی هم همزمان با من پرواز داشتند که به کاروانشون برسند.
از فرودگاه تبریز تاکسی گرفتیم به قصد ورزقان. سر راه هم کمی مداد رنگی و وسایل نقاشی گرفتیم که شاید بشه برای بچه ها مسابقه نقاشی برگزار کرد.
رفتیم و کاروان دیگر هم به ما ملحق شدند و همه با هم به سمت روستای نهریق راه افتادیم.
قبل از اون به فرمانداری رفتیم.یک ماشین از هلال احمر قرار شد ما رو به یکی از روستاهای نیازمند راهنمایی کنه.
رسیدیم. مردم کم کم جمع شدند. آمدند برای اینکه مایحتاج خودشون رو دریافت کنند.
جمعیت پر از بچه بود ولی احتیاج انقدر زیاد بود که وقتی مداد رنگیها رو در اوردم هجوم مردم اجازه نداد که فکر مسابقه نقاشی رو از عملی کنم. شاید یک زمان دیگه.
مثل دیگران نمیتونستم مایحتاج رو پخش کنم بچه ها در این کار متبحر شده بودند.
تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که با بچه ها بازی کنم.
عمو زنجیر باف، خاله جی( که همون خاله بزغاله خودمونه)، لیز خوردن روی برفها، الیسا آلیسا جینگیلی آلیسا و از این بازیها. شمردم درست 38 کودک بودند که محتاج کمک بودند محتاج به آذوقه و لباس و بخاری و محتاج به بازی. به شادی و شور و هیجان.
خوشحالم که تونستم نیمروزی رو باهاشون بگذرونم و بتونم براشون انرژی بذارم. و آرزو دارم که بتونم زمانهای بیشتری رو در آینده با بچه های محروم کشورم و شاید یک روزی همه جای دنیا بگذرونم. شادشون کنم و یک کم قایمکی بگم که خودم از همشون بیشتر شاد میشم.
Wednesday, January 16, 2013
دستشویی
به نظرم یکی از چیزهایی که وقتی از ایران خارج میشی خوبه اینه که وقتی می ری دستشویی لازم نیست که دستمال توالتت رو بندازی توی سطل. و اینکه مجبور نیستی وقتی اشتباهی و از روی عادت انداختی در داخل توالت تا کمر کیسه فریز تنت کنی که دستمال رو از اون تو در بیاری مبادا توالت بگیره.
البته که مهاجرت مزایای دیگه ای هم داره ولی خب فعلا به همین اکتفا کردم.
Saturday, January 12, 2013
Sunday, December 9, 2012
تناقض و یا تفاهم
شرکت ما هم مثل بیشتر جاها پارتیشن بندی شده، در پارتیشن ما چهار نفر هستیم، یکی سام که اهل روسیه است و بیست و چند سال پیش به خاطر مذهبش کشورش رو ترک کرده و همیشه به غیر از محیط کار کیپا روی سرش می ذاره و ریشهاش رو هم با تیغ نمیتراشه، نفر دیگه، اسمش بابو هست اهل هند و مذهب هم هندو. هر روز صبح که میاد سر کار بین ابروهاش یک خال سفید نقش بسته که نشون میده اون روز صبح رو عبادت کرده و بعد اومده سر کار. و البته که گوشت هم در وعده های غذاییش وجود نداره، نفر دیگه اندرو هست اهل ایتالیا که البته در استرالیا به دنیا اومده، مسیحی هست و با اینکه مذهبی نیست ولی هفته پیش دوقلوهای چهار ماهه رو برد برای غسل تعمید و اما من...
Subscribe to:
Posts (Atom)