رفتیم مسافرت، به سمت کوه بااو بااو.
یک جایی نوشته بود Sustainable Farm
من خطاب به پسر چهار ساله دوستم به اسم سامیار:
- سامیار ،این حرف چیه و با انگشت اشاره می کنم به اس جواب: اس
اشاره به اف، جواب: اف. می دونی این چی نوشته؟ نوشته Mouat baw baw
به این می گن هوش و ذکاوت ،خوشمان آمده بود بسیار زیاد
Wednesday, June 15, 2011
سفر
باز هم با دوستان، جمع شدیم و از یک آخر هفته طولانی استفاده کردیم و عازم سفر شدیم، خیلی خوش گذشت. در مسیر جنگلها رو طی می کردیم و قرار بود به پیست اسکی برسیم، باورمون نمیشد که توی فاصله کوتاهی جنگل سبز ما منتهی بشه به برف و دمای خیلی پایین
خیلی مزه داد و سفر بسیار خوبی بود.
این روزها رو اینجا دوست دارم. امیدوارم بتونم شرایط خودم رو هم بهتر کنم و روزهای بهتری رو پیش رو داشته باشم.
خیلی مزه داد و سفر بسیار خوبی بود.
این روزها رو اینجا دوست دارم. امیدوارم بتونم شرایط خودم رو هم بهتر کنم و روزهای بهتری رو پیش رو داشته باشم.
کاریابی
اینجا وقتی دنبال کار می گردی، خیلی روزهای سختی رو داری ،خصوصا وقتی که هی می گردی و پیدا نمیکنی ،وقتی که بهت میگن:
رزومه تو عالیه اما....
سابقه کار تو خیلی خوبه اما...
تو بهترینی اما...
و هزار تا جمله این شکلی.
دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار. بگی اصلا چرا من پاشدم اومدم اینجا؟ که چی؟ مگه چه مشکلی داشتی تو اونجا؟
بعد کم کم می گم ببین تو از اون موقع تا حالا چه پیشرفتهایی کردی؟ چه رشدی کردی؟
ولی متاسفانه جواب خوبی برای خودم پیدا نمیکنم. یعنی پیدا می کنما ولی نه خیلی خوب.
اینو نوشتم که روزی که کار پیدا کردم برگردم بخونم و یادم باشه چه روزهایی رو گذروندم
رزومه تو عالیه اما....
سابقه کار تو خیلی خوبه اما...
تو بهترینی اما...
و هزار تا جمله این شکلی.
دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار. بگی اصلا چرا من پاشدم اومدم اینجا؟ که چی؟ مگه چه مشکلی داشتی تو اونجا؟
بعد کم کم می گم ببین تو از اون موقع تا حالا چه پیشرفتهایی کردی؟ چه رشدی کردی؟
ولی متاسفانه جواب خوبی برای خودم پیدا نمیکنم. یعنی پیدا می کنما ولی نه خیلی خوب.
اینو نوشتم که روزی که کار پیدا کردم برگردم بخونم و یادم باشه چه روزهایی رو گذروندم
برگشت
این روزها شدیدا دلم می خواد که فقط تا گرفتن پاسپورت صبر کنم و بعدش بر گردیم ایران و دوباره یک زندگی رو از نو شروع کنیم. فقط برام مهمه وقتی بر می گردم، دستم پر باشه. اینکه یک رشدی کرده باشم موقع برگشتن.
شاید هم وقتی پاسپورت گرفتم و برگشتم این پست رو خوندم ،به حال امروز خودم بخندم. شاید...
شاید هم وقتی پاسپورت گرفتم و برگشتم این پست رو خوندم ،به حال امروز خودم بخندم. شاید...
Thursday, June 9, 2011
دلم برا ی خودم تنگ شده
شده فکر کنید که همه چی رو از دست دادین و شده فکر کنید که هیچ راهی نیست برای به دست آوردن چیزهایی که دوست دارین؟ شده فکر کنید قبلا چقدر تو بهتر بودی. و حتی اون.
شده دلت بخواد که داد بزنی بگی من خودم رو میخوام. من دلم برای خودم تنگ شده. اون دختر شاداب و سر زنده، امروز تبدیل شده به یک آدم بی خود غر غرو که مثل یک ... نشسته و یکی دیگه داره خرجش رو می ده. من از خود امروزم بدم میاد.
من این زندگی اینشکلی رو دوست ندارم. من دلم برای خودم تنگ شده. نمیدونم تا کی می تونم این وضع رو تحمل کنم؟.
شده دلت بخواد که داد بزنی بگی من خودم رو میخوام. من دلم برای خودم تنگ شده. اون دختر شاداب و سر زنده، امروز تبدیل شده به یک آدم بی خود غر غرو که مثل یک ... نشسته و یکی دیگه داره خرجش رو می ده. من از خود امروزم بدم میاد.
من این زندگی اینشکلی رو دوست ندارم. من دلم برای خودم تنگ شده. نمیدونم تا کی می تونم این وضع رو تحمل کنم؟.
Wednesday, June 8, 2011
وسایل نو و دست من
سرویس خواب و بوفه جدید رو آوردند، و من اصلا از اون دسته خانمهایی نیستم که این کارها رو تنها وظیفه آقاي خونه بدونند بلکه علاقه شدیدی به نصب تیر و تخته به هم داشته و در دوران راهنمایی اصلا از تبعیض بین دختر و پسر که ما باید خیاطی و بافتنی می کردیم که البته دوست داشتم و پسرها نجاری خوشم نمی آمد. چون این یک را نیز دوست می داشتم.
شروع کردم چهارسو به دست کشو ها رو به سر هم کردن و وصل کردن تیر و تخته به هم. همچی چهارسو رو توی دستم چرخونده بودم که خودم کیف کرده بودم از اینکه کف دستم قرمز شده انقدر دارم تلاش می کنم . - بعد از دوران بی تلاشی - آقای همسر هم که شب با همت عالی خود تا نزدیکی صبح همه رو به پایان رسوند.
غرض از این همه پر حرفی. درد دستم بود که دست چپ به دست راست گفت بچش ببین من چی می کشم. و الان هر دو دست درد می کنه بد تر اینکه بری تئاتر و دلت بخواد همه بازیگرها رو تشویق کنی و هی دست بزنی.
خلاصه اینکه انگشتان هر دو دست، کف دست تا آرنج همچی دردی به خود دارد که تا کنون نداشته. اینها رو اینجا می نویسم که در روزگار سلامت یادم باشد که روزی ازش کامل بهره مند نبودم.
ضمنا تویی که دستت درد می کنه همینجوری به خودی خود ،چرا این کار رو می کن آخه دختر؟
از قدیم گفتن، چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
شروع کردم چهارسو به دست کشو ها رو به سر هم کردن و وصل کردن تیر و تخته به هم. همچی چهارسو رو توی دستم چرخونده بودم که خودم کیف کرده بودم از اینکه کف دستم قرمز شده انقدر دارم تلاش می کنم . - بعد از دوران بی تلاشی - آقای همسر هم که شب با همت عالی خود تا نزدیکی صبح همه رو به پایان رسوند.
غرض از این همه پر حرفی. درد دستم بود که دست چپ به دست راست گفت بچش ببین من چی می کشم. و الان هر دو دست درد می کنه بد تر اینکه بری تئاتر و دلت بخواد همه بازیگرها رو تشویق کنی و هی دست بزنی.
خلاصه اینکه انگشتان هر دو دست، کف دست تا آرنج همچی دردی به خود دارد که تا کنون نداشته. اینها رو اینجا می نویسم که در روزگار سلامت یادم باشد که روزی ازش کامل بهره مند نبودم.
ضمنا تویی که دستت درد می کنه همینجوری به خودی خود ،چرا این کار رو می کن آخه دختر؟
از قدیم گفتن، چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
Love never dies
اومد نزدیک و با اون صدای گرمش توی گوشم گفت، برای چهارشنبه رزرو کردم، خوبه؟ چهارشنبه بریم اپرای Love never dies رفتیم. الان چهارشنبه شب هست و ما برگشتیم.
موسیقی فوق العاده خوب ،بازی های خوب ، صداهای بسیار خوب و طراحی دکور و نور بسیار عالی . ما دو تا رو دو ساعت و نیمی مجذوب خودش کرد.
بعد از یکسال این اولین تئاتری بود که در این خاک جدید رفتیم و چه چسبید بعد از یک روز خستگی.
موسیقی فوق العاده خوب ،بازی های خوب ، صداهای بسیار خوب و طراحی دکور و نور بسیار عالی . ما دو تا رو دو ساعت و نیمی مجذوب خودش کرد.
بعد از یکسال این اولین تئاتری بود که در این خاک جدید رفتیم و چه چسبید بعد از یک روز خستگی.
Subscribe to:
Posts (Atom)