Wednesday, February 27, 2013

ریشه در خاک

بعضی روزها مسیر خانه تا محل کار برای من به اندازه چهار بارریشه در خاک مشیری با صدای ناظری زمان می برد.

Saturday, February 2, 2013

خودکفا

می تونه حس خوبی باشه می تونه هم نباشه. اینکه من به خاطر عجله ای که همیشه دارم یا به خاطر شخصیتم همه کارها رو ترجیح میدم خودم انجام بدم چون سریعتر انجام میدم. که البته خب بهتره که خیلی وقتها هم به دیگران اعتماد کنم که دارم تمرین می کنم خصوصا چون کسی که باهاش زندگی می کنم خیلی قابل اعتماده. چند روزی هست که دوست نزدیکمون اینجا پسر دار شده و من که همچی مهر پسرک به دلم نشسته تند تند ازش عکس میگیرم که لحظاتش ثبت شه. خب چه بخوایم و جه نخوایم سر پدر و مادر انقدر شلوغه که وقت این کارها رو کمتر دارند. حالا همه اینها رو گفتم که بگم دیروز آقای همسر و خانم برادر همسر (همان جاری ) داشتند می گفتند حالا مگه نسیبه میذاره کسی عکس بگیره ازش توی اتاق زایمان. میگه دوربین رو بدین خودم پا میشه از لحظه تولد بچه از اون زاویه عکس میگیره. یا اینکه می بینه دکتره داره طول میده میگه بده من بابا خودم بخیه هام رو می دوزم زودتر برم بیرون. میای می بینی روز اول نسیبه راه افتاده توی بیمارستان. کارهاش رو خودش می کنه. همه اینها جنبه طنز داشت ولی یک جورایی ته دلم خوشم اومد که دیگران هم حالا چه به خنده چه در واقعیت این خودکفایی من رو قبول دارند همچی چسبید بهم.

Sunday, January 20, 2013

زلزله

برام خیلی مهم بود توی سفر هر چند کوتاهم به ایران، سری بزنم به شمال غرب ایران به جاهایی که زلزله اومده برم و از نزدیک وضعیت روستاها رو ببینم و کمک رو هم با خودم ببرم. کمکی که به همت ایرانیان ملبورن جمع شده بود. زمان می گذشت و من نتونسته بودم این برنامه رو در برنامه هام بگنجونم. دیگه هر طوری بود یک روز یکشنبه رو خالی کردم و پر از ابهام راهی فرودگاه شدم به این امید که بلیط بگیرم و برم تبریز و از همونجا خرید کنم و بار تاکسی کنم و برم ورزقان و بین مردم توزیع کنم. فکر خام و بی تجربه. با خودم گفته بودم اگر بلیط پیدا کنم یعنی که باید برم و اگر پیدا نکنم یعنی رفتن کار درستی نیست. بلیط نبود. در لیست انتظار هم نفر سوم بودم. شماره تلفن یکی از کسانی که برای زلزله زده ها کمک میبره پیدا کردم. تماس گرفتم. با تعجب و کمی با تذکر گفت مگه میشه خودت تنها بری میخوای چند میلیون تومان جنس رو تنها ببری اونجا میریزن سرت و از این حرفها. گفت کاروان ما سه شنبه شب میره و چهارشنبه میرسه اونجا. من هم گفتم میشه چهارشنبه خودم رو بهتون برسونم؟ که موافقت کرد. همونجا بلیط رفت و برگشت برای چهارشنبه گرفتم. انگار یک باری رو از روی دوشم برداشته بودن. حس غریبی بود. چهارشنبه شد و رفتم. عاطفه و مصطفی هم همزمان با من پرواز داشتند که به کاروانشون برسند. از فرودگاه تبریز تاکسی گرفتیم به قصد ورزقان. سر راه هم کمی مداد رنگی و وسایل نقاشی گرفتیم که شاید بشه برای بچه ها مسابقه نقاشی برگزار کرد. رفتیم و کاروان دیگر هم به ما ملحق شدند و همه با هم به سمت روستای نهریق راه افتادیم. قبل از اون به فرمانداری رفتیم.یک ماشین از هلال احمر قرار شد ما رو به یکی از روستاهای نیازمند راهنمایی کنه. رسیدیم. مردم کم کم جمع شدند. آمدند برای اینکه مایحتاج خودشون رو دریافت کنند. جمعیت پر از بچه بود ولی احتیاج انقدر زیاد بود که وقتی مداد رنگیها رو در اوردم هجوم مردم اجازه نداد که فکر مسابقه نقاشی رو از عملی کنم. شاید یک زمان دیگه. مثل دیگران نمیتونستم مایحتاج رو پخش کنم بچه ها در این کار متبحر شده بودند. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که با بچه ها بازی کنم. عمو زنجیر باف، خاله جی( که همون خاله بزغاله خودمونه)، لیز خوردن روی برفها، الیسا آلیسا جینگیلی آلیسا و از این بازیها. شمردم درست 38 کودک بودند که محتاج کمک بودند محتاج به آذوقه و لباس و بخاری و محتاج به بازی. به شادی و شور و هیجان. خوشحالم که تونستم نیمروزی رو باهاشون بگذرونم و بتونم براشون انرژی بذارم. و آرزو دارم که بتونم زمانهای بیشتری رو در آینده با بچه های محروم کشورم و شاید یک روزی همه جای دنیا بگذرونم. شادشون کنم و یک کم قایمکی بگم که خودم از همشون بیشتر شاد میشم.

Wednesday, January 16, 2013

دستشویی

به نظرم یکی از چیزهایی که وقتی از ایران خارج میشی خوبه اینه که وقتی می ری دستشویی لازم نیست که دستمال توالتت رو بندازی توی سطل. و اینکه مجبور نیستی وقتی اشتباهی و از روی عادت انداختی در داخل توالت تا کمر کیسه فریز تنت کنی که دستمال رو از اون تو در بیاری مبادا توالت بگیره. البته که مهاجرت مزایای دیگه ای هم داره ولی خب فعلا به همین اکتفا کردم.

Saturday, January 12, 2013

تو

و من و ما امروز به تو فکر کردیم. به تو اندیشیدیم.

Sunday, December 9, 2012

تناقض و یا تفاهم

شرکت ما هم مثل بیشتر جاها پارتیشن بندی شده، در پارتیشن ما چهار نفر هستیم، یکی سام که اهل روسیه است و بیست و چند سال پیش به خاطر مذهبش کشورش رو ترک کرده و همیشه به غیر از محیط کار کیپا روی سرش می ذاره و ریشهاش رو هم با تیغ نمیتراشه، نفر دیگه، اسمش بابو هست اهل هند و مذهب هم هندو. هر روز صبح که میاد سر کار بین ابروهاش یک خال سفید نقش بسته که نشون میده اون روز صبح رو عبادت کرده و بعد اومده سر کار. و البته که گوشت هم در وعده های غذاییش وجود نداره، نفر دیگه اندرو هست اهل ایتالیا که البته در استرالیا به دنیا اومده، مسیحی هست و با اینکه مذهبی نیست ولی هفته پیش دوقلوهای چهار ماهه رو برد برای غسل تعمید و اما من...

Wednesday, November 14, 2012

یاد آوری

بعضی وقتها توی زندگیت یک چیزهایی داری که یادت میره و هستند آدمهایی که بهت یاد آوری می کنند زیباییهای زندگیت رو و خوشبختیهات رو. چند روز پیش آخر هفته، صبحانه خیلی خوبی اقای همسر آماده کرد و عکسش رو برای سهیم شدن دوستان در لحظه دوست داشتنی زندگی در فیس بوک به اشتراک گذاشتم، کامنتهای زیاد و جالبی دریافت کردم. ولی یکیش این بود که معلومه که همسرت حسابی عاشقته. فکر کردم بهش اینکه بعضی وقتها یادم میره که چقدر همدیگر رو دوست داریم و چقدر این یاد آوری به جا بود چقدر زندگیمون رو دوست دارم چقدر برای بهبودش همیشه تلاش کردیم هر دومون. چقدر خوب و ممنونم از ناهید جان عزیز که به من یاد آوری کرد این عشق رو.